تبليغاتX
آقا معلم

آقا معلم

یک خبر خوش

امروز می خوام یک خبر خوش بهتون بدم...................

خبری که اگه تا آخرش پیش بره بهترین خاطره ی زندگی من از اینترنت خواهد بود..........

اگه به چند تا پست قبل برگردین و زندگی عبدالله رو بخونین و به کامنتش توجه کنین.... یک نفر که خودم هم نمیشناسمش از من تقاضای ایمیل کرده منم ایمیلم رو تو ویلاگ گذاشتم این آدم خییر خواه که خودش هم فرهنگی و معلم هست  و احتمالا خانم هم هست( فقط همینو ازش می دونم) می خواد به خانواده ی عبدالله یه کمک کوچک بکنه برای این که اخلاص ایشون حفظ بشه و احتمالا خودشون هم دوست ندارن من این صحبت ها رو بکنم بیشتر از این موضوع حرف نمی زنم ...... اما شما جای من... با ساختن یه وبلاگ و نوشتن مشکلات یک روستا و یک خانواده بتونیین کاری براشون انجام بدین و کمکی براشون بگیرین و یه نفر پیدابشه که کمک کنه چقدر لذت بخش و شیرین هست.... برای این انسان بزرگوار آرزوی سلامتی و خوشبختی در هر دو جهان می کنیم( شما هم براش دعای خیر کنین)

شاید تا مدتی نتونم از اینتر نت استفاده کنم........... تو پست قبلی دلیلش رو نوشتم.....

و اگه به روز رسانی این وبلاگ به تاخیر افتاد منو ببخشین اما هرکجا دستم به اینتر نت برسه این وبلاگ رو در اولویت قرار می دم و اون قدر ها هم از اینتر نت دور نمی شم................

امروز بالاخره تونستم بچه ها رو به حرف در بیارم با یه طرفند که اگه بگم همه دعوام می کنین!

اما چیکار کنم چاره ای نداشتم اما خیلی زود جواب داد و زیاد سخت گیری نکردم بعدش هم کلی باهاشون درد دل و صحبت دوستانه کردم که چرا من به صحبت کردن و حرف زدن این قدر اهمیت می دم...........بالاخره امروز روز خوشحال کننده ای برای من بود...

تا پست بعدی و مطلب بعدی خدا نگهدار همتون

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 22:44  توسط آقا معلم  | 

زنگ نقاشی

سلام..............

ببخشید که یه کم دیر شد.........

امروز می خوام از یه موضوعی که برام جالب بود صحبت کنم.............

برای اداره ی کلاس چند پایه باید به شکلی برنامه ریزی کرد که دو پایه دروس وقت گیر مثل ریاضی و جغرافیا و فارسی و دروسی که تدریسش نیاز به وقت زیادی داره داشته باشن و برای سه پایه دروسی مثل تمرین خط و نقاشی و انشا و ورزش و دروسی که نیاز کمتری به نظارت معلم داره گذاشت...

به همین دلیل من فرصت ندارم که دروسی مثل هنر رو با حوصله و برنامه ریزی تدریس کنم فقط مجبورم بگم بچه ها نقاشی بکشین........ یادش به خیر سالای قبل که تک کلاس یا دو کلاس بیشتر نداشتم برای هنر  کلی برنامه داشتم از کاغذ رنگی و قیچی و چسپ گرفته تا کار دستی های دیگه....بگذریم

یک روز به کلاس چهارم و پنجم گفتم نقاشی بکشید و از طبیعت بکشید بهشون الگو های خاص نشون دادم ..........اما هیچ کدوم حرف منو گوش نکرده بودن و هرکس هرچی خواسته بود کشید منم یه کم باهاشون تندی کردم ولی زیاد سخت نگرفتم ...چیزی که جالب بود این بود که اکثر بچه ها کوه رو بالای عکس و بلند کشیده بودند و ابرهای کوچکی بالای کوه .... اما یکی از بچه های کلاس پنجمی کوه رو خیلی کوچک و کوتاه  و پایین صفحه کشیده بود و ابرها رو خییییییییلی بزرگ و پهن حتی من نفهمیدم که چی کشیده ازش پرسیدم اینا چیه؟ گفت ابر........

خیلی تعجب کردم که چرا این بچه اینجوری نقاشی کشیده اما چند روز بعد که در باره ی زندگی اونا تحقیق می کردم و ازشون سوال می کردم فهمیدم که اینا تا دو سه سال پیش روی کوه زندگی می کردن و تابستونا هم می رن کوه ( زندگی کوچ شینی)....... و وقتی که شما روی کوه باشی ابر ها یی که روی کوه هستند رو بسیار بزرگ می بینی و خود کوه رو کوچک می بینی و این برای من خیلی جالب بود که یه بچه ابتدایی اون چیزی که تو زندگیش دیده و باهاش سر و کار داشته بیاد تو نقاشیش انعکاس بده..........

اما یه خبر خیلی بد

اینترنت شهرمون تا روز یکشنبه قطع می شه و من دیگه اینتر نت ندارم و مجبورم برای کانکت شدن به اینترنت از مرکز استان کارت اینتر نت بخریم و کد بگیریم که اونم با وضعیت بسیار افتضاح مخابرات کلی سرعت میاد پایین و دم به دم قطع میشه و همیشه هم صفر مشغوله تازه هزینه هاش هم که چهار پنج برابره و با وضعیتی که امسال دارم فکر نکنم بتونم زیاد کانکت بشم......

آخه هر سال شیفت مخالف رو می رفتم سفارش رنگ آمیزی ساختمان می گرفتم و با بتونه و رنگ کار می کردم و یه کمک خرجی بود....... اما امسال به دلیل دوری راه عصر ها دیر می رسم و اونقدر خسته هستم که نای حرف زدن هم ندارم چه برسه به کار با رنگ و بتونه............اما دوری از اینترنت رو نمی تونم تحمل کنم اگه نان شب نداشته باشم اینترنت باید داشته باشم ...........

اما خدا بزرگه ..........

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 0:38  توسط آقا معلم  | 

خدا رحم کرد

الان كه دارم شروع مي كنم به نوشتن ساعت ۳ بعد از ظهر هست طبق معمول تازه رسيدم خونه....

خانمم هم رفته خونه ي مادرش و خودم تنها هستم.....

خوب شد كه خونه نبود وگرنه اگه منو با اون سر و وضع مي ديد كلي ناراحت مي شد .

مي گين چي شده؟ الان براتون توضيح مي دم:

از مدرسه كه برمي گشتم عبدالله و برادرش رو رسوندم خونشون و حركت كردم به طرف خونه............ جاده ي  شلوغي نيست و پيچهاي استانداردي داره مي شه حسابي سرعت رفت منم طبق معمول هرچي موتور سرعت مي ره همراش مي رم...... از صبح يه كم تنگي نفس داشتم تو كلاه ايمني و تشنگي و هواي خشك و آفتاب سوزان............كم كم چشام سياهي مي رفت رو موتور ..........

اما اتفاقي نيفتاد......... تا دوكيلومتري شهرمون كه سر يه پيچ كه گردنه هم بود نتونستم خودمو كنترل كنم و چشام حسابي سياهي رفت و موتور از جاده رفت بيرون ديگه نفهميدم چي شد وقتي متوجه شدم ديدم روي آسفالت افتادم بلند شدم و موتور رو خاموش كردم و بلندش كردم............زياد طوريم نشده بود خدا رحم كرد كه اون جا سرعت نداشتم و از طرف پرتگاه از جاده بيرون نرفتم .............

موتورم دسته ي گازش شكسته بود سيمش رو باز كردم و با دست گرفتم و بقيه ي راه رو اومدم خونه.........

يكي از بازديد كننده ها گفته بود ايميلم رو بزارم.........چشم اينم ايميلم

mualema@gmail.com

فعلاً خيلي خسته ام.......... شايد بعداً يه چيزايي نوشتم از وقايع اين ۲۶ روز.................زنده باشين

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 15:27  توسط آقا معلم  | 

تازه از مدرسه اومدم خونه ................۶۵ كيلومتر (رفت و برگشت ۱۳۰ كيلومتر)تو هواي گرم و خشك اين منطقه اونم با موتور سيكلت و زبان تشنه( ماه رمضان هست) وقتي رسيدم خونه چشام سياهي مي رفت و درست نمي ديدم

بعد از يه استراحت كوتاه يه دوش گرفتم حالم بهتر شد ........پريدم پشت كامپيوتر

هنوز مي خوام از هفته هاي قبل بگم..........

شايد كسي حوصله ي خوندن اين نوشته ها رو نداشته باشه اماهمين كه نوشتن خاطرات و مشكلاتم براي من ايجاد انگيزه كرده تا مشكلات رو تحمل كنم ، خودش كلي ارزش داره و همين براي من كافيه...........بگذريم

امروز مي خوام از عبدالله بگم!

يه پسر كلاس اولي........ كوچكترين عضو مدرسه........ متولد ۱ مهر ۷۸....... يعني اگه متولد دوم مهر بود امسال ثبت نام نمي شد. پسري لاغر اندام كه اصلاً بهش نمياد بچه مدرسه اي باشه روز هاي اول و دوم خيلي ساكت و غريب بود با اين كه از همه كوچكتره اونو ميز دوم نشوندم تا به برادرش كه كلاس پنجم هست نزديك تر باشه و احساس دلتنگي نكنه!

روز سوم كه مدرسه تعطيل شد، بچه ها همه رفتن خونه . من هم يه ده دقيقه اي بعد حركت كردم هنوز به جاده ي آسفالت نرسيده بودم كه ديدم چند تا از دانش آموزا دارن مي رن طرف جاده ي اصلي از جاده ي فرعي هم دور بودن من حركت كردم و رفتم به جاده ي اصلي روي يه پل كه بچه ها به طرف اون پل مي رفتن ايستادم وقتي رسيدند با تعجب ازشون پرسيدم كجا ميرين چون تا چشم كار مي كرد تو اون بيابون و طرف ديگه ي جاده آباديي پيدا نبود.....

ار حرفاشون فهميدم كه خونشون اون طرف جاده هست و بايد تقريبا يك و نيم الي دو كبلومتر راه برن تا برسن به خونشون ...........

عبدالله هم همراهشون بود گفتم عبداله بيا سوار موتور بشو فكر نمي كردم بياد اما با تعجب ديدم كه اومد و همراه يكي ديگه سوارش كردم تا راه رو نشونم بده.......

با هم حركت كرديم و جاده ي فرعي رو نشونم داد و رفتيم تا به محلشون رسيديم دقيقا پنج خونه (اتاق)بود و يك مسجد خونه ها هيچ كدوم سقف درست و حسابي نداشتند. سقف خونه ها از شاخ و برگ گياهي به نام كرته بود گفتم خونهي عبدالله كدومه آخرين خونه رو نشونم داد رفتم كنار خونشون و ايستادم مادرش اومد بيرون يك زن جوان روستايي بهش نميو مد كه عبدالله بچه ي چهارمش باشه!

مطمئنم كه سي سال نداشت اون روز پدرش نبود مادر آب و چايي كرد اما عبدالله رو پياده كردم و تشكر كردم و رفتم ...

از اون به بعد هر روز كه مدرسه تعطيل مي شه عبداله رو سوار موتور مي كنم و همراه يكي ديكه از پسراي روستا مي برمش خونه.....

با پدرش هم آشنا شدم مي گفت ما قبلا روي كوه و حشم مي نشستيم( زندگي كوچ نشيني) اما حالا مدت سه چهار ساله كه اينجاييم خونه هاي اطاف هم متعلق به برادراش و پدر و مادرش هست....

پدر شغل مشخصي نداشت يا بهتر بگم نداره ...... گاهي روي زمين هاي كشاورزي كار مي كنه گاهي هم كارگري و اغلب هم بيكار ..... دو تا بچه ي ديگه هم داشتن كه هنوز كوچك هستن جمعا ۶ بچه ( محمدنور- گلناز- زهرا- عبدالله- حسن و آمنه كه هنوز شير خوار هست ....... همه ي افراد اين خانواده بسيار لاغر و ضعيف هستند ...پدرش يك روز كه من چند دقيقه اي موندم به من گفت اگه ظهر مي موني تا نهار درست كنيم! خيلي تعجب كردم با اين كه ظهر بود اما هنوز نهار درست نكرده بودن و انگار قصد غذا خوردن نداشتن...... نمي دونم من اينطور برداشت كردم يا به علت فقر نهار نمي خورن ........

وقتي موقعيت و زندگي اونا رو ديدم خيلي دلم سوخت كاش سرمايه اي و ثروتي داشتم و كمكشون مي كردم خيرين منطقه براشون مسجد ساخته بودن اما اونا خونه لازم دارن تازه برق هم ندارن........اما حقوق معلمي اونم هر دو ماه يك بار به خاطر اين كه ضامن يه آدم بدبخت شدم۱۲۰ هزار تومن ازم كم ميشه و بايد دست كم ماهي ۴۰ هزار تومن هم بزارم براي بنزين و روغن موتور، به كجا مي رسه؟ اما باز هم شكر خدا ...... از زندگيم راضي هستم.

اما كاش مي تونستم براي اين بچه ها كاري بكنم...........چطور من ازشون انتظار داشته باشم شب ها درس بخونن يا تكليف انجام بدن؟

از اون روز تصميم گرفتم مدرسه رو يك شيفت كنيم.... چون تو مناطق كم جمعيت روستايي مدارس به صورت صبح و بعد از ظهر هست . سه ساعت صبح و دوساعت بعد از ظهر و پنجشنبه ها تعطيل.

خوشبختانه معلم راهنما كه خدا خيرش بده اين درخواست رو مطرح كرد و باهاش موافقت شد.

دو كيلومتر راه كم نيست... بچه ي اول ابتدايي چطور صبح اين همه راه بياد و ظهر بر گرده و ساعت ۲ دوباره بياد و عصر برگرده؟! يعني روزي ۸ كيلومتر راه پيمايي كنه ... سال هاي قبل اين بچه ها همين كار رو مي كردن.......

باز هم درد دل دارم.................زياد

انشاءالله تو پست بعدي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 19:20  توسط آقا معلم  | 

وضعیت مدرسه

تو این پست می خوام از وضعیت مدرسه بگم (اگه دوربین دیجیتال گیر آوردم عکسش هم می زارم)...

مدرسه ی ما سه اتاق داره که یکی کلاسه و یکی هم دفتر و یکی هم اتاق معلم و انبار . کلاسمون دیوار پلاستر شده بدون سفید کاری ولی دفتر رو سفید کاری کردن

مدرسه برق داره ولی پنکه نداره بد ترین مشکلی که داشتم تابلو بود که خیلی خراب بود و اصلا نوشته ها مشخص نبود باید تعویض یا تعمیر می شد از همون روز تصمیم گرفتم تخته رو بتونه و رنگ بزنم ( آخه من تابستونا و ایام فراغت برای کمک خرجی به این شغل می پردازم)

 مدرسه بدون درخت و فضای سبز بود بدون زمین مناسبی برای ورزش و بدون وسایل کمک آموزشی...

البته یه مشت خرت و پرت بود که زیاد کاربرد نداشت... مزیت هایی که این مدرسه داره اینه که یک چاه هست تو مدرسه و آب مدرسه از اون چاه تامین میشه و ساختمان مدرسه تقریبا خوب هست و برقش رو هم وصل کردن و بر خلاف تمام خونه های روستا حیاط مدرسه دیوار داره!....

روز بعد از یه آدم خیر خواه تو شهر خودمون کمک گرفتم و یه پنکه خریدم برای کلاس و تو هفته ی اول رنگ و بتونه و لوازمش رو تهیه کردم و تابلو رو بتونه کاری و نهایتا رنگ کردم...

یه تابلو اضافی هم روی دیوار مدرسه ساختم برای مواقعی که بخوام بچه ها رو بیرون از کلاس سرگرم کنم و یا این که مواقعی که هوا ابریه و خوب هست بریم بیرون و کلاس تشکیل بدیم ( کلاس توی هوای ابری و توی فضای باز خیلی می چسپه) ...

از روز اول شروع کردم به حرف زدن با بچه ها و دوست شدن با اونا.سعی می کنم تو دل بچه ها جا باز کنم  به کلاس اولیا بیشتر توجه می کنم و هواشون رو خیلی دارم کتاب بخوانیم و بنویسیم رو هم با خنده و داستان بهشون درس می دم ............

اما امان از دست کلاس های دوم به بالا همگی کم حرف و ساکت حتی پسرا هم وقتی ازشون سوال می کنی در گوشی حرف میزنن ...............

روی این موضوع خیلی زیاد تاکید می کنم و ازشون می خوام که بلند حرف بزنن کلی براشون فلسفه بافی کردم که اگه اینطور ساکت و بی زبون بمونید هیچ وقت حقتون رو بهتون نمی دن باید زبون داشته باشین تا پیشرفت کنیین تو زندگی و اجتماع..... و از اینجور حرفا...

وقتی که به کلاس اولیا درس می دادم ازشون خواستم که شکل تو کتاب رو رنگ کنن اما متوجه شدم که سه چهار نفر از بچه های کلاس اولی مداد رنگی ندارن.....

خیلی ناراحت شدم تو این روستا هیچ مغازه ای نیست و تو روستاهای اطراف هم اگه یکی دو تا کنار جاده باشه غیر از مواد خوراکی و بنزین و سیگار چیز دیگه ای ندارن ....

روز بعد برای چهار نفر از بچه ها مداد رنگی خریدم و بهشون دادم خیلی خوشحال شدن انگار تو عمرشون مدادرنگی نداشتن....

وقتی که بیرون از کلاس بودم یکی از بچه های کلاس اولی که اسمش جمشید هست اومد پیشم و گفت منم مداد رنگی ندارم.... فکری به ذهنم رسید بهش گفتم تو کلاس بهم بگو...

تو کلا وقتی جلو بچه ها بهم گفت منم بهش قول دادم که براش مداد رنگی بخرم و روز بعد براش آوردم و به همه ی بچه ها گفتم: ببینین بچه ها جمشید اومد و به من گفت که مداد رنگی نداره و حرفش رو زد منم براش مداد رنگی آوردم اگه جمشید مثل اونایی که حرف نمی زنن ساکت می نشست منم نمی دونستم که مداد رنگی نداره و براش نمی آوردم  شما هم اگه حرفتون رو نزنینو همیشه همینطور ساکت بمونین هیچ وقت زندگیتون و محلتون پیشرفت نمی کنه.......

از اون موقع به بعد بیشتر به حرف اومدن حتی همون روز دو تا از پسرای کلاس پنجمی به من گفتن که مداد رنگی ندارن من هم بهشون قول دادم که اگه فراموش نکردم براشون بیارم...

و هفته ی بعد براشون آوردم.......

برای اینکه مطالبم سنگین نشه بقیه رو تو پست بعدی می نویسم....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 0:47  توسط آقا معلم  | 

روز اول

سلام

روز اولی که رفتم مدرسه یعنی روز شنبه ۲ مهر ،

اون روستا رو اصلا بلد نبودم.........

با موتور سیکلت راه افادم و رفتم طرف روستا ......

با نشانی هایی که داده بودند راحت پیداش کردم.....

از جاده فاصله داشت تقریبا ۱ کیلومتر ..... اولین چیزی که دیده میشد مدرسه بود یعنی غیر از مدرسه خونه ای نبود! خونه ها خیلی از مدرسه دور هستن چند تا خونه سمت شمال و چند تا خونه سمت شرق ...حدس زدم مدرسه رو اینجا ساختن تا به همه نزدیک باشه ....تازه یه محله ی دیگه هم بود که من اونو نمی دیدم و این طرف جاده قرار داره و تقریبا یک و نیم کیلومتر از مدرسه فاصله داره!.......

خوب بالاخره رسیدم .

بچه ها همه منتظر بودن بچه هایی با لباسهای کهنه و دست دوم یا چندم ....

کمتر کسی بینشون کفش داشت حتی یکی از دخترا با لباس محلی اومده بود.

به بچه ها سلام کردم حتی جواب سلامم رو به زور دادن ..به زور با هاشون حرف زدم هیچ کس حرف نمی زد .

گفتم : کلید مدرسه دست کیه بچه ها؟

یکی از بچه ها دستش رو بالا کرد . گفتم کلید رو بیار .پلاستیکش( به جای کیف پلاستیک داشتن) رو گذاشت و رفت. یه کمی با بچه ها حرف زدم  و با هاشون شوخی کردم مخصوصا کلاس اولی ها از شون پرسیدم کی کلاس اوله؟ اما کمتر جوواب می دادن. پسرا خیلی آهسته و در گوشی حرف می زدن و دخترا هم فقط روشون رو اونور می کردن و می خندیدن!

دیدم پسره دیر کرد با موتور رفتم دنبالش ،خونشون خیلی دور بود رفتم آوردمش و در مدرسه رو باز کردم بچه ها رفتن سر کلاس .

معلم پارسالی کتاب رو از داره گرفته بود و بچه ها همه کتاب داشتن و این خودش نعمت بزرگی بود.

امابگم از وضعیت مدرسه....

بقیه ی مطلب رو تو پست بعدی می نویسم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 12:30  توسط آقا معلم  | 

اولین کلام

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

من معلم هستم

معلم ابتدایی..............

می گی کلاس چندم؟

از کلاس اول تا پنجم!

امسال دارم همه ی این کلاس ها رو تدریس می کنم ...

می گی مگه ممکنه؟ لابد کلی حقوق می گیری؟

- تازه مدیر هم هستم!!

شوخی نمی کنم من معلم یه روستای دور افتاده هستم که همه ی مدرسه ۲۹ دانش آموز بیشتر نداره

کلاس اول ۱۲ نفر بقیه ی کلاس ها هم چهار نفر مدیریت مدرسه هم با خودمه می خوام تو این وبلاگ از این مدرسه و خاطرات و اتفاقات و مشکلات و از این جور چیزا بنویسم............

البته اول قرار بود معاون مدرسه ی راهنمایی تو شهر خودمون بشم اما به دلیل نداشتن پارتی با رئیس اداره یکی دیگه معاون شد. بعدش هم قرار بود مسئول کامپیوتر دبیرستان بشم اما اینم به دلیل این که یکی دیگه کلی پول به اداره داده بود و یه سر باز معلم هم پارتی خیلی قوی تو اداره داشت نشد.

حالا من موندم و یه دل شکسته و انگیزه های از دست رفته باید برم این روستای دور افتاده که ۶۵ کیلومتر از شهرمون فاصله داره......می خوام تمام انگیزه های رو زنده کنم تا بتونم از عهده ی این کار بر بیام.....

به دلگرمی و کمک شما نیاز دارم

.................................................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 19:11  توسط آقا معلم  |