تازه از مدرسه اومدم خونه ................۶۵ كيلومتر (رفت و برگشت ۱۳۰ كيلومتر)تو هواي گرم و خشك اين منطقه اونم با موتور سيكلت و زبان تشنه( ماه رمضان هست) وقتي رسيدم خونه چشام سياهي مي رفت و درست نمي ديدم
بعد از يه استراحت كوتاه يه دوش گرفتم حالم بهتر شد ........پريدم پشت كامپيوتر
هنوز مي خوام از هفته هاي قبل بگم..........
شايد كسي حوصله ي خوندن اين نوشته ها رو نداشته باشه اماهمين كه نوشتن خاطرات و مشكلاتم براي من ايجاد انگيزه كرده تا مشكلات رو تحمل كنم ، خودش كلي ارزش داره و همين براي من كافيه...........بگذريم
امروز مي خوام از عبدالله بگم!
يه پسر كلاس اولي........ كوچكترين عضو مدرسه........ متولد ۱ مهر ۷۸....... يعني اگه متولد دوم مهر بود امسال ثبت نام نمي شد. پسري لاغر اندام كه اصلاً بهش نمياد بچه مدرسه اي باشه روز هاي اول و دوم خيلي ساكت و غريب بود با اين كه از همه كوچكتره اونو ميز دوم نشوندم تا به برادرش كه كلاس پنجم هست نزديك تر باشه و احساس دلتنگي نكنه!
روز سوم كه مدرسه تعطيل شد، بچه ها همه رفتن خونه . من هم يه ده دقيقه اي بعد حركت كردم هنوز به جاده ي آسفالت نرسيده بودم كه ديدم چند تا از دانش آموزا دارن مي رن طرف جاده ي اصلي از جاده ي فرعي هم دور بودن من حركت كردم و رفتم به جاده ي اصلي روي يه پل كه بچه ها به طرف اون پل مي رفتن ايستادم وقتي رسيدند با تعجب ازشون پرسيدم كجا ميرين چون تا چشم كار مي كرد تو اون بيابون و طرف ديگه ي جاده آباديي پيدا نبود.....
ار حرفاشون فهميدم كه خونشون اون طرف جاده هست و بايد تقريبا يك و نيم الي دو كبلومتر راه برن تا برسن به خونشون ...........
عبدالله هم همراهشون بود گفتم عبداله بيا سوار موتور بشو فكر نمي كردم بياد اما با تعجب ديدم كه اومد و همراه يكي ديگه سوارش كردم تا راه رو نشونم بده.......
با هم حركت كرديم و جاده ي فرعي رو نشونم داد و رفتيم تا به محلشون رسيديم دقيقا پنج خونه (اتاق)بود و يك مسجد خونه ها هيچ كدوم سقف درست و حسابي نداشتند. سقف خونه ها از شاخ و برگ گياهي به نام كرته بود گفتم خونهي عبدالله كدومه آخرين خونه رو نشونم داد رفتم كنار خونشون و ايستادم مادرش اومد بيرون يك زن جوان روستايي بهش نميو مد كه عبدالله بچه ي چهارمش باشه!
مطمئنم كه سي سال نداشت اون روز پدرش نبود مادر آب و چايي كرد اما عبدالله رو پياده كردم و تشكر كردم و رفتم ...
از اون به بعد هر روز كه مدرسه تعطيل مي شه عبداله رو سوار موتور مي كنم و همراه يكي ديكه از پسراي روستا مي برمش خونه.....
با پدرش هم آشنا شدم مي گفت ما قبلا روي كوه و حشم مي نشستيم( زندگي كوچ نشيني) اما حالا مدت سه چهار ساله كه اينجاييم خونه هاي اطاف هم متعلق به برادراش و پدر و مادرش هست....
پدر شغل مشخصي نداشت يا بهتر بگم نداره ...... گاهي روي زمين هاي كشاورزي كار مي كنه گاهي هم كارگري و اغلب هم بيكار ..... دو تا بچه ي ديگه هم داشتن كه هنوز كوچك هستن جمعا ۶ بچه ( محمدنور- گلناز- زهرا- عبدالله- حسن و آمنه كه هنوز شير خوار هست ....... همه ي افراد اين خانواده بسيار لاغر و ضعيف هستند ...پدرش يك روز كه من چند دقيقه اي موندم به من گفت اگه ظهر مي موني تا نهار درست كنيم! خيلي تعجب كردم با اين كه ظهر بود اما هنوز نهار درست نكرده بودن و انگار قصد غذا خوردن نداشتن...... نمي دونم من اينطور برداشت كردم يا به علت فقر نهار نمي خورن ........
وقتي موقعيت و زندگي اونا رو ديدم خيلي دلم سوخت كاش سرمايه اي و ثروتي داشتم و كمكشون مي كردم خيرين منطقه براشون مسجد ساخته بودن اما اونا خونه لازم دارن تازه برق هم ندارن........اما حقوق معلمي اونم هر دو ماه يك بار به خاطر اين كه ضامن يه آدم بدبخت شدم۱۲۰ هزار تومن ازم كم ميشه و بايد دست كم ماهي ۴۰ هزار تومن هم بزارم براي بنزين و روغن موتور، به كجا مي رسه؟ اما باز هم شكر خدا ...... از زندگيم راضي هستم.
اما كاش مي تونستم براي اين بچه ها كاري بكنم...........چطور من ازشون انتظار داشته باشم شب ها درس بخونن يا تكليف انجام بدن؟
از اون روز تصميم گرفتم مدرسه رو يك شيفت كنيم.... چون تو مناطق كم جمعيت روستايي مدارس به صورت صبح و بعد از ظهر هست . سه ساعت صبح و دوساعت بعد از ظهر و پنجشنبه ها تعطيل.
خوشبختانه معلم راهنما كه خدا خيرش بده اين درخواست رو مطرح كرد و باهاش موافقت شد.
دو كيلومتر راه كم نيست... بچه ي اول ابتدايي چطور صبح اين همه راه بياد و ظهر بر گرده و ساعت ۲ دوباره بياد و عصر برگرده؟! يعني روزي ۸ كيلومتر راه پيمايي كنه ... سال هاي قبل اين بچه ها همين كار رو مي كردن.......
باز هم درد دل دارم.................زياد
انشاءالله تو پست بعدي