تبليغاتX
آقا معلم
آقا معلم
درد دل های یک معلم ابتدایی
دوباره محمد امین
سلام..........

بالا خره اینتر نت شهر ما قطع شد و ما از دنیای مجازی دور شدیم برای اتصال به اینتر نت باید کد بندر عباس بگیریم که سرعت و خط مخابرات به تمای معنا افتضاح هست.بر اثر یه بارندگی دو روز کد نداشتیم!حالا هم که دارم می نویسم رفتم تو یه شهر دیگه.... اما باز هم می نویسم و ادامه می دم   .....حتی اگه اینترنت نداشته باشم!چون این وبلاگ و شما بازدید کننده ها به من انگیزه می دین که مشکلات رو تحمل کنم........

دیروز محمد امین رو بردیم نزد پزشک متخصص مغز و اعصاب ....مادرش همراهمون بود و عموش چون پدرش توان بلند کردن محمد امین رو نداره( خودش نیمه فلج هست)..........

دکتر بور بور متخصص مغز و اعصاب که خیلی هم خوش برخورد  و مهربان بود با امین ...دستور سی تی اسکن رو داد و هزینه ی ویزیت هم نگرفت.......رفتیم سی تی اسکن و کارش رو انجام دادیم ....

دکتر که نتیجه ی سی تی اسکن رو نگاه کرد گفت که این بیماری هنوز درمان نداره....... و کاری برای امین نمی شه کرد این ویروس ها کم کم همه ی مغز او رو می گیرند و تمام حواس و کارایی رو ازش می گیرند ......و بیمار با گرفتاری و مشکلات فراوان بالاخره جانش رو از دست می ده.

اما گفت برای این که خیالتون راحت بشه و کار رو تمام کرده باشین ببرینش بیمارستان( اسمش الان یادم نیست) تهران اونجا متخصیصن نورنوژیست مغز و اعصاب کودکان هستند. اگه درمانی برای این بیماری پیدا شده باشه اونا خبر دارن و می دونن.

با یه دل شکسته و غمگین از مطب خارج شدیم و راه افتادیم.....

این قدر ناراحت بودم که خرید هایی که قرار بود انجام بدم برای خونه همه رو ولش کردم. اما وقتی رسیدیم خونه ی امین و پدرش و خواهر و برادراش رو دیدم ناراحتی هام صد برابر شد.

می دونید چرا؟

برای اولین بار رفتم تو خونشون و دیدم که پدرش و سه تا خواهر کوچولوش( زینب - آمنه - سکینه) روی یه حصیر کهنه بدون زیر انداز و تشک تو همون خونه ی قدیمی خوابیدن عکسش رو حتما میزارم تو وبلاگ الان همراهم نیست......حتی بالش درست و حسابی نداشتن ....پدرش از مال دنیا فقط یه بز داره فقط یک بز نه بیشتر.........اونم می خواست به ما بده در عوض کاری که برای امین کردیم...به زور جلو گریم رو گرفتم......

با خودم فکر می کنم و به همه ی ادمایی که این مطلب رو می خونن هم می گم :

حالا که کاری برای نجات جان امین نمی شه کرد نباید چند صباح باقی مانده از زندگیش رو اجازه داد که تو محرومیت کامل و فقر مطلق به سر ببره و با این وضعیت بمیره... تازه خواهر ای کوچولوش و پدر پیرش و مادرش که هستن...........لا اقل بیایم دست اینا رو بگیریم.... خیلی ها می گن به کمیته ی امداد و بهزیستی مراجعه کنین. از اونا هم داریم کمک می گیریم و در حال اقدام هستیم اما تا کمک اونا برسه و مراحل قانونی بگذره و بودجه ها به این جور خانواده ها برسه ....ممکنه نوش دارو بعد از مرگ سهراب باشه... دیگه محمد امینی زنده نباشه و یا خانوادش هم یه بلای دیگه ای سرشون اومده باشه ..تو این روستا چندین خانواده زیر فقر و صفر هستند.

حرف هایی هست که من از این روستا برم توی شهر خودمون و اونجا کار کنم اما با همه ی مشکلات نمی تونم وجدان خودم رو قانع کنم.... اگه از این روستا برم و حتی از شهر خودمون دنبال کار و مشکلاتشون رو بگیرم باز هم احساس گناه و مسولیت می کنم........

خلاصه این روز ها وضعیت آشفته ای دارم.......

دوست دارم از اتفاقات شیرین و خاطرات جالب این روستا هم بنویسم اما غم ها و غصه ها و محرومیت ها اجازه نمی دن........

زیاد نوشتم و حرف زدم اما هنوز دلم خالی نشده........

باز هم خواهم نوشت...............موفق و پایدار باشید.

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 12:43  توسط آقا معلم  | 

زنگ انشا
سلام............

انشا یکی از درساییه که معمولا کمتر بهش توجه میشه چه از طرف دانش آموز و چه از طرف معلم......مخصوصا اگه کلاس چند پایه باشه انشا رو یکی از دروسی به حساب میارن که نیاز به کار و وقت کمتری داره.................

اما من انشا رو خیلی دوست دارم و بهش اهمیت می دم و همیشه براش وقت بیشتری می زارم....

امسال تا امروز به روال سنتی پیش می رفتیم یه موضوع به بچه ها می دادم( چهارم و پنجم) و در باره اش انشا می نوشتند که اکثرا وراجی و چاخان بود نه انشاء!...................بگذریم

امروز یه کامه بهشون دادم و ازشون خواستم که با این کلمه کلمات مرکب بسازن.

کلمه ی: «کار»

شما با این کلمه چند کلمه ی مرکب میتونید بسازید؟

مثال: کارگر- نیکو کار

تو کامنت کلمه بنویسین و نمره بگیرین!!!!!!

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 22:17  توسط آقا معلم  | 

گچ نامرئی
سلام

می خوام یه خاطره ی کوچک و جالب و تا حدی آموزنده بگم

دیروز پنج شنبه وقتی داشتم به کلاس پنجم جند تا تمرین ریاضی می دادم که بنویسم از یه طرفند قدیمی که خودم کشف کرده بودم استفاده کردم.

واین که با گچ خیس روی تخته می نوشتم .........یک عدد نوشتم به بچه ها گفتم می بینید؟

بچه ها گفتن نه!

حق هم داشتن گچ که خیس باشه نوشته دیده نمی شه

بهشون گفتم چند لحظه صبر کنین نوشته خودش پیدا میشه!

بعد از چند ثانیه نوشته ها کم کم با خشک شدن گچ ظاهر شدن!

کلی بچه ها جذب موضوع شده بودن حتی کلاس اولی ها هم که داشتن رونویسی می کردن حواسشون به تخته و تمرینات کلاس پنجم بود!( آخه من کلاس پنج پایه تدریس میکنم)

بعد از اتمام تمرینات کلاس پنجم از این فرصت استفاده کردم و گچ خیس رو به کلاس اولی ها دادم و ازشون خواستم که روی تابلو با گچ خیس بنویسن همه دوست داشتن که با گچ خیس روی تخته بنویسن و این یه طرفند ساده و موثر هست برای جلب توجه دانش آموز به درس................

خط عبدالله زينلي دانش آموز كلاس چهارم

................اگه معلم هستین یا دانش آموز حتما این روش رو آزمایش کنین اما یادتون باشه که گچ رو زیاد فشار ندین خیلی کمتر از حد معمول چون گچ اگه فشار بدین حسابی به تخته می چسپه و پاک کردنش سخته........................................

یه مشکل مدرسه و روستا:

 روز پنج شنبه تو محله ی کنار مدرسه عروسی  بود و ناهار رو اون جا صرف کردیم با یکی از افرادی که با خیرین منطقه ارتباط داره و اونجا بود صحبت کردم(حاتم درسخوان) و در مورد آب مدرسه باهاش گفتگو کردم...............آخه مدرسه ی ما آب نداره یه چاه داریم که نیاز به ته زنی داره و فعلا با دست و دلو از چاه آب می کشیم اونم فقط برای سرویس بهداشتی. برای شرب چون آبش کم هست پر از لارو هست و مناسب نیست هر یک از بچه ها برای خودشون آب میارن .چاه نیاز به یه دینام بزرگ داره و ته زنی ......هنوز دنبال کارش هستم با این که از اول سال خیلی سعی کردیم با دینام پارسالی آب از چا بکشیم اما موفق نشدیم ...........

.......دوست دارم این چاه ته زنی بشه و منبع آب هم سر پوشیده بکنیم  از آب چاه برای خونه های کنار روستا هم یه انشعاب بکشیم تا بیرون از مدرسه 

آخه روستا آب لوله کشی نداره و مردم با دست  از یه چاه که دور تر هست آب می کشند و با الاغ میارن تا محل زندگیشون خیلی سخت هست وقتی فکرش رو بکنی اگه یه خیر پیدا بشه این کار رو بکنه هم برای مدرسه خوب هست و هم برای محله خرج زیادی هم نداره  .............

 

 

2 نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 16:17  توسط آقا معلم  | 

معلم راهنما
سلام

از این که مدت زیادی چیزی ننوشتم از همه ی دوستان عذر می خوام

علتش هم این بود که می خواستم مطلب قبلی بالا باشه و همه ببینن.........

اینم بگم که خیلی ها از طریق ایمیل و نظرات وبلاگ ابراز هم دردی کردن و به نوعی می خواهند کمک کنن............

خدا به همه ی عزیزانی که قصد کمک به محمد امین دارن سعادت دنیا و آخرت بده..............آمین

من از این قضیه ی محمد امین به دوچیز پی بردم اولاین که : کم نیستند انسانهایی که دل دریایی و خدایی دارن و دلشون نادیده برای محمد امین می سوزه و در پی کمک به اون هستند.

دوم این که یه وبلاگ تا چه حد می تونه تاثیر گزار باشه ............. دل آدما رو به حرکت در بیاره ..............اشکی رو پاک بکنه ............. و حتی جان انسانی رو نجات بده..............

...............بگذریم

امروز می خوام از روزی که معلم راهنما به مدرسه اومد صحبت کنم..............

اول باید عرض کنم که تصور من از معلم راهنما یه تصور چندان خوبی نبود دلیلش هم این بود که تو این ده سال تدریسم هر وقت معلم راهنما به مدرسه می اومده شروع می کرده به عیب و ایراد گرفتن تمام انگیزه هام رو از بین می برده ...........

چه روز هایی که با شوق و انگیزه می رفتم سر کلاس و با تمام انرژی تدریس می کردم و حین تدریس معلم راهنما سر می رسیده و تمام انگیزه ها و انرژیم رو خنثی می کرده................

البته شاید من عیب و ایراد هایی داشتم و دارم ........اما............بگذریم.

بزارین از معلم راهنمای امسال بگم

ایشون آقای ابراهیم احمد زاده هستن.... چون می دونم اینتر نت و کامپیوتر ندارن و تو این خط نیستن و این مطالب رو نمی خونن ازشون تعریف می کنم..... وگرنه شاید چیزی نمی گفتم.               

صبح که اومد تو کلاس به بچه ها سلام کرد و با بچه ها شروع کرد به صحبت کردن از همشون خواست که خودشون رو معرفی کنن هر چند که خیلی ها رو از سالهای قبل می شناخت.

همه ی بچه ها از اومدنش خوشحال بودن و جوری با بچه ها حرف می زد که من محو صحبتهاش  شده بودم و خیال می کردم که منم دانش آموز هستم!.............. تو همین خیال بودم که دوباره مثل زمانی که کلاس سوم ابتدایی بودم( اینم یه داستانی داره که اگه خدا بخواد بعداْ می گم ) آرزو کردم کاش من هم معلم می شدم! اما یادم اومد که نه بابا من معلم هستم و حواسم نیست! مشکلاتی که تو مدرسه و کلاس و تو درس دانش آموزان بود با کنایه های ظریف بیان می کرد که آدم نه تنها بهش بر نمی خورد بلکه ازش استقبال هم میکرد....................

کلی برای کلاس من وقت گذاشت از صحبت هاش و تدریسش و برخوردش با بچه ها به اندازه ی دو سال تربیت معلم چیز یاد گرفتم............

انگیزه هام رو صد چندان کردو کلی انرژی گرفتم خدا خیرش بده........... به نظر من اگه همین  انگیزه تو معلم باشه کافیه...دیگه همه ی مشکلات و گرفتاری ها رو می شه تحمل کرد ...... اما اگه معلم راهنما یا اداره یا جامعه انگیزه رو از من  معلم بگیره  و دل خوشی از اونا نداشته باشم اگه به اندازه ی مدارس ژاپن هم امکانات داشته باشم  کاری از پیش نمی برم..........

معلمی شغلیه که با دل شکسته و بدون انگیزه و انرژی موفقیتی حاصل نمی شه و ضرری که از این بابت متوجه دانش آموزان و اجتماع می شه غیر قابل جبران هست.........زیاد حرف می زنم............. ببخشید .........من اگه باهام هم کلام بشین آدم خیلی کم حرفی هستم اما تو این وبلاگ هر چه می نویسم بازم عطش نوشتن دارم( حالا آدمای پر حرف رو درک می کنم!).

می خوام یه عکس از آقای احمد زاده توی کلاس بابچه ها بزارم

خوب شد اون روز دوربین دیجیتال آقای عزیزی دستم بود البته ایشون تو این وبلاگ به من گفتن برم دوربین دیجتالش رو امانت ببرم........... تو چند تا پست قبل تو نظرات گفتن.... منم حسابی از این دوربین استفاده کردم......خدا خیرش بده.

اینم اضافه کنم که دیروز ایشون با نماینده ی آموزش و پرورش دو باره به مدرسه ی ما اومدن و برای مدرسه میز آموزگار و صندلی آوردن . آقای نماینده به بچه ها قول دادن که برای ده نفر از بچه ها که من معرفی می کنم جایزه تهیه کنن.

منم بعد از رفتنشون به بچه ها گفتم کی جایزه می خواد؟

همه دستشون رو بالا بردن

گفتم حالا که اینجوریه ده نفری که زود تر از بقیه به شماره ی ده رسیدن من معرفیشون می کنم............. برای هر دانش آموز یه جدول با مشخصات و عکسشون ساختم و چسپوندم به دیوار کلاس این جدول ها بیست خونه دارن و هر دانش آموزی که بیست تا خونه اش پر بشه یه جایزه از طرف من داره و این خونه ها هم با پیشرفت توی درس و انظباط و حرف زدن( آخه خیلی کم حرف هستن) پر می شه برای پر کردنش هم چاپ خریدم به شکل قلب های کوچک که تو خونه ها می چسپونم.

حالا ده نفر که زود تر به خونه ی ده برسن از آقای نماینده ( عزیزی) جایزه دارن.

 

از این که زیاد حرف زدم ببخشین.

 

 

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 20:21  توسط آقا معلم  | 

نگذاریم محمد امین از دست بره
امروز می خوام از یه مطلب غم انگیز و تکون دهنده بنویسم............... مطلبی که خواهش می کنم تا آخر بخونید...........

من که خیلی متاثر شدم و این پست رو با اشک نوشتم.

امروز صبح معلم راهنما آقای احمدزاده اومد تو مدرسه( ان شالله در این مورد تو پست بعدی و کارهایی که تو مدرسه انجام داد مفصل می نویسم ) بعد از اتمام کارش منو همراه خودش برد خونه ی یکی از اهالی تو راه بهم گفت که پیرمردی این جا هست که یک بچه ی ده ساله داره و پسرش بیماری عجیبی داره ........ بیماریی به نام میتوکندریال......... رفتیم خونه ی پیرمرد و بچشو دیدیم یه پسر بسیار خنده رو و خوش چهره به نام محمد امین... اما این محمد امین سه مشکل بزرگ داشت: بیناییش رو از دست داده بود و پاهاش هم توان راه رفتن رو از دست داده بودند و تازگیا زبونش هم از دست داده بود و نمی تونست درست حرف بزنه................

با دیدن این وضعیت و دو سه تا کپر که توش زندگی می کردند و پدر پیر و از کار افتاده دلم کباب شد..........تا الان هم که به عکسش نگاه می کنم جگرم آتیش می گیره.............

چیزی که بیشتر روی من تاثیر گذاشت حرف زدنش و چهری خندانش بود که وقتی آقای احمد زاده باهاش حرف می زد همش می خندید و از اومدن معلم راهنما خوشحال بود.

موقع برگشتن درباره ی امین بیشتر ازش پرسیدم گفت که یک بار بردمش متخصص مغز و اعصاب کودکان تو بندر عباس........دکتر براش آزمایش هایی نوشته که خیلی هزینه بر هست یکی پیدا شده و بار اول کمکش کرده بود ولی باز مراجعه داره و خانوادش هم از پس مخارجش به هیچ وجه بر نمیان...... خدا خیرش بده که این پسر رو برده بود دکتر وگرنه پدر و مادرش که این کار ازشون بر نمیاد یعنی در توانشون نیست.....

 خلاصه این محمد امین که الان باید کلاس سوم چهارم دبستان باشه با اون چهره ی خندان توی کپرش نشسته و فقط بادست کوچکش زمین سخت زیر پاش رو لمس میکنه حتی مگس ها هم دست از سرش بر نمی دارن و مدام اذیتش می کنن.............

پدرش به معلم راهمنما می گفت از وقتی دواهاش رو  شروع کرده به خوردن حالش بدتر شده! و حتی غذا هم نمی تونه بخوره.....

این بیماری بر اثر فعالیت یک نوع ویروس بر روی سلول های خاکستری مغز هست و اسمش هم میتو کندریال هست و علاجش هم خیلی مشکل و هزینه بر

البته محمد امین تا سن سه سالگی هیچ مشکلی نداشته و بعد از اون اول کم کم بیناییش رو از دست می ده و سپس پاهاش و حالا هم زبونش

حالا ما دنبال یک منبعی هستیم که بتونیم به این پسر خنده رو کمک کنیم و حتی اگه خوب نشه لا اقل وضیفه ی خودمون رو انجام بدیم و وجدانمون سرزنشمون نکنه..............

عجب حکمت هایی داره این روزگار با خودم فکر می کردم اگه بتونم برم به محمد امین چیزی یاد بدم یا لا اقل چند تا اسباب بازی براش بخرم تا باهاش سرگرم بشه خیلی خوبه.....یا از این جو چینا ببرم یا اشیایی که بتونه لمس کنه یا هرچیزی دیگه ای..... اگه کسی سر رشته ای داره راهنماییم کنه

نمی دونم همه ی مناطق محروم این جوری هستن و همچون مشکلاتی دارن یا از شانس دل نازک من این روستا اینجوریه........

 

عکس بالا: محمد امین و باباش

آقای احمد زاده معلم راهنما ی منطقه

 

هفته ی گذشته به خاطر کمکی که به خانواده ی عبدالله از طریق این وبلاگ شده بودبسیار خوشحال بودم و این هقته به خاطر وضعیت محمد امین غمگین هستم...... پستی بلندی های روزگار خیلی زیاده.....

ببخشید که زیادی مطلب نوشتم و زیاد طول دادم.

اگه در وضعیت محمد امین تغییری ایجاد شد حتما خبرتون می کنم......( درپناه حق)

 خدمت دوست گرامی آقا یا خانم پیشوند که قصد کمک کردن به محمد امین رو دارن و یا هر عزیز دیگه ای که قصد کمک به محمد امین رو دارن عرض می کنم با ایمیل من تماس بگیرن و یک ایمیل و یا شماره تلفن به من بدن تا راه حلی پیش پاشون بزارم........... آخه دوست ندارم تو وبلاگ شماره حساب اعلام کنم ..............

شاید جنبه ی درستی نداشته

ايميل من: Mualema@gmail.com

اما اگر کسی قصد کمک نقدی یا هر کمک دیگه ای به این خانواده و محمد امین داشته باشه من تضمین می کنم که کمک ها رو بدون کم و کاست به دستشون برسونم و از لطف و محبت همه ی شما عزیزان دلسوز متشکرم........................(حق نگهدارتان)

2 نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 0:43  توسط آقا معلم  | 

عکس های مدرسه
سلام بالاخره این بلاگفای بی وفا درست شد!

و منم بالاخره دوربین دیجیتال گیر آوردم و از کلاسم و بچه ها عکس گرفتم.

بی مقدمه می ریم سراغ عکس ها و توضیحاتی در باره ی آنها

برای سبک شدن وبلاگ عکس ها رو فعلا برداشتم

بقيه ي توضيحات و عكس ها تو پست بعدي ............

2 نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 14:45  توسط آقا معلم 

پسر ي كه گدايي مي كرد

معمولاً عصر ها كه مرخص مي شم كنار يه بركه مي ايستم و نماز عصر رو انجا مي خونم بركه سر راه هست و هميشه يكي دو تا ماشين مياد و از آب بركه استفاده مي كنن.......

چند روي پيش وقتي رسيدم ديدم يه ماشي لندرور وايساده با يه  پير مرد شيك كه حدوداً 54 سال نشون مي داد و يه پسري كه خيلي شلخته و لباسلي نا مرتبي داشت تعجب كردم گفتم اين مرد با اين پسر جور در نمياد ........ بعد از مدتي ديدم كه پسره از پيرمرده 400تومن پول گرفت و پيرمرده رفت . فهميدم كه پسره گداست آما زبون چربي داشت و جوري با پيرمرد حرف مي زد كه من فكر كردم پسر برادرشه.

خيلي ناراحت شدم اون روز چيزي از پسره نپرسيدم تا امروز دوباره همونجا ديدمش

رفتم باهاش صحبت كردم و گفتم براي تو خيلي زشته و شايسته نيست كه چشمت به دست مردم باشه و گدايي كني اون روز كه از پيرمرد پول رفتي خيلي ناراحت شدم.

گفت: من بهش گفتم پسر يتيم هستم و يه خواهر هم دارم كه فلج مادر زاد هست و اون هم كمكم كرد.

گفتم راست گفتي؟ گفت بله اسمش رو ازش پرسيدمو اسم روستاشون.............

اسمش يوسف بود و روستاشون هم بنگره....

فكر نكنم دروغ مي گفت اما بايد تحقيق كنم...... باز باهاش حرف زدم بهش چند تا پيشنهاد دادم..

گفت كه تا دوم ابتدايي بيشتر درس نخونده....الان بايد راهنمايي مي بود.........

بهش گفتم از الان برو دنبال كار از درس كه خودت رو عقب انداختي لا اقل برو بنايي و كشاورزي  و يا حتي مي توني بنزين بياري و بفروشي از گدايي بهتره...........و از اين جور صحبت ها گفتم روزه هستي؟ گفت دروغ چرا بگم نه روزه نيستم البته انتظار هم نداشتم اما خواستم تستش بگنم از اين كه دروغ نگفت خوشم اومد. بهش گفتم اگه با خدا باشي و بنده ي خدا باشي خدا هم كمكت مي كنه.

زود قبول كرد و حرفاي منو تاييد كرد چون سر اين بركه با آدماي زيادي سرو كار داشته بود حرف زدن رو خوب ياد گرفته بود برخلاف اكثر بچه هاي همسن و سالش........

حالا من تا اندازه اي احساس مي كنم وظيفه ي خودم رو انجام دادم....بهش پول ندادم اما يه كيگ دادم تا بده به خواهر افليجش......

ببينم بعدا چيكار مي كنه......

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 19:50  توسط آقا معلم  | 

یه طرح نو..... زیاد هم نو نیست

یه مقوای کهنه که پشتش صاف بود توی انبار افتاده بود............. یه مقداری کاغذ رنگی و چسپ و قیچی هم اول سال خریدم( هرسال تو هر پایه ای که باشم به درس هنر و کاردستی خیلی اهمیت می دم) اما امسال با این وضعیت به درس هنر نمیشه رسید..... بنابراین وسایلم مونده بود...... یه روز یه فکری به ذهنم رسید................( این فکر هم از بازدیدی که از یه مدرسه توی اردوی دانشجویی داشتیم نشات گرفت) با اون مقوای کهنه که پشتش صاف بود و کاغذ رنگی ها اومدم پنج تا گل ساختم و توی هر گلبرگ اسم یک دانش آموز رو نوشتم و برای هر دانش آموز هم یه جدول درست  کردم ( از مزیت های کمی دانش آموزان) جدول ها و گل ها رو چسپوندم به دیوار کلاس از این به بعد هر دانش آموزی که تو درسی پیشرفت داشته باشه و نمره ی خوبی بگیره توی جدولش یک چاپ آفرین و از این جور تشویق ها می زنم ..... و بهشون گفتم که اگه هر کسی بیست تا از این چاپ ها توی جدولش باشه یه جایزه از من داره.........حالا از این جدول برای هر چیزی می تونم استفاده کنم برای اخلاق برای درس و حتی برای حرف زدن!( آخه خیلی کم حرف و ساکت هستن)

البته تصمیم دارم دوربین دیجیتال گیر بیارم( دیجیتالم کجا بود!) .......

از یکی قرض می گیرم! ...........( چه کنیم حقوق معلمی یه دوربین دیجیتال نمیرسه)

و عکس بچه ها رو بگیرم و چاپ کنم و توی جدولشون بزنم ........و همچنین توی گلهایی که روی گلبرگ ها اسمشون رو نوشتم..............

اگه شما در باره ی این طرح نظری دارین یا طرح های دیگه ای دارین حتماْ بهم بگین

خیلی ها شم و استعداد معلمی و تدریس دارن اما تو پست ها و موقعیت های دیگه ای هستن....خیلی حیفه که استعداد و انرژی هاشون بلا استفاده بمونه...........بیاین تو این وبلاگ یا به ایمیل من طرح هاتون رو بفرستین حتما استفاده می کنم و به اداره هم انعکاس می دم......اگر قدر بدانند.

2 نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 23:55  توسط آقا معلم  | 

تالاسمی
سلام به همه ی عزیزانی که به این وبلاگ سر می زنند و سلام به شمایی که بار اولته....

یادم رفت بهتون بگم که یه دانش آموز تالاسمی هم دارم .... دانش آموزی به نام زینب.........از اسمش معلومه که دختره.........با مادرش که یه روز خواسته بودم به مدرسه بیاد صحب کردم ..... دلیل این که مادرش رو خواسته بودم هم این بود که پروندش مشکل داره از صحبت های مادرش هم فهمیدم که زینب شناسنامه نداره! خیلی تاکید کردم که برن دنبالش اما انگار تمایلی نداشتن..... درباره ی بیماریش گفتم گفت که اصلا نبردیمش دکتر..........چون یه دختر دیگه داشتم  به نام سکینه و اون بردیمش دکتر و خونش رو عوض کردند و زود فوت کرد ....... حالا این یکی رو گفتیم نبریم شاید زنده بمونه.... هر چی بهش توضیح دادم انگار نه انگار حرف حرف خودش بود .........غیر زینب کلاس اولی دوتا دختر دیگه هم تو مدرسه داره فاطمه گل( کلاس دوم) و مریم ( کلاس چهارم) اما این دوتا سالم هستن...........پدرشون هم نمی دونم چیکاره هست هرچه از بچه ها پرسیدم نگفتن........ اما وضعیت لباس و کیف و کفششون از بقیه بهتره فکر کنم که پدرش به نسبت بقیه درامد بیشتری داشته باشه.......... اما هرکاره که باشه غیر از کشاورزی و دامداری محلی و کارگری چیز دیگری نیست............خلاصه این زینب کوچولو یه روز میاد و یه روز نمیاد مادرشهم می گفت که روزایی که مریض هست و توان نداره مدرسه نمیاد زیاد بهش سخت نگیر.....منم که به هیچ کس سخت نمی گیرم..... .لی ماشالله خیلی باهوش و زرنگ هست و از همهی دانش آموزان کلاس اول سر هست ..................بگذریم

می خوام ازتون کمک بگیرم............ کمک مادی نه..........می خوام خودتون رو جای یه معلم ابتدایی بزارین و برای بهتر شدن درس دانش آموزا برنامه ریزی کنین ....چه برنامه هایی و طرفند هایی برای بهتر شدن وضع درسی دانش آموزا سراغ دارین؟ اگه تجربه یا طرح یا ایده ای دارین حتما باهام درمیان بزارین..............

2 نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 1:4  توسط آقا معلم  |