همه ی وعده ها سر خرمنی بود.....
همه زحمت هایی که بی مضایقه برای آموزش و پرورش خمیر کشیدم به باد هوا رفت
دو باره خرد شدم......... مثل اول سال ..... بهم وعده های سر خرمن دادن..... منم با این وبلاگ خودم رو نگه داشتم.... چون خواننده هاش و نظراتش بهم دلگرمی می داد..... تا جایی که تونستم و در توانم بود ادامه دادم.... سختی ها رو تحمل کردم روزی ۶۵ کیلومتر رفتم و ۶۵ کیلومتر اومدم......
دلم به حال محمد امین سوخت
تا جایی که تونستم براش کمک جمع کردم....
برای دانش آموزام از این و اون کمک گرفتم لباس تهیه کردم برای چند خانواده از نماینده های مجلس و بهزیستی کمک گرفتم
با همه گرفتاری ها و کمبود وقت نرم افزار آموزشی ساختم......
حرف حساب من اینه( یا امکانات بدین تا من بمونم تو روستا یا جای منو عوض کنین.... نمی تونم با دیسک کمر روز ۶۵ کیلومتر رانندگی کنم.... هزینه ی این رفت و آمد هم تو سبد خانواده ام خیلی سنگینه.....)
اما: گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ی من آنچه البته به جایی نرسد فریاد است.
با شه باز هم همون مسیر رو می رم.... اما اگه یه روز موتور سیکلتم روشن نشه من چیکار کنم؟
اگه آخر برج موجودی ته بکشه و پول بنزین نداشته باشم چیکار کنم؟
روزی ۷ لیتر می سوزونم.... اونم با نرخ آزاد باید بخرم... چون تو مسیرم پمپ بنزین نیست...و بنزین رو دو برابر باید بخرم..................................
اگه یه روز صبح که از خواب پا می شم پاهام به خاطر دیسک کمر توان حرکت نداشته باشه چیکار کنم؟
باز هم تا جایی که بتونم می رم.................میرم و میرم و میرم..... دیگه یه کلمه هم به مدیر آموزش و پرورش نمی گم.... دیگه یه کلمه هم به نماینده آموزش و پرورش نمی گم.......
چرا الکی دل خودم رو خوش بکنم...............هر چه بادا باد
فعلا که خیلی خرد شدم... ببینم کی می تونم روحیه خودم رو جمع و جور کنم.
تا بعد................

فعلا به علت دیسک کمر و ناراحتی شدید از جانب کمر و همچنین آنفولانزای آدمی! نمی تونم برم سر کلاس البته اگه راهم نزدیک بود شاید این همه غیبت نمی کردم... ولی با این دیسک و این وضعیت رانندگی موتور سیکلت اون هم روزی ۱۳۰ کیلومتر محاله
اگه شد یه عکس قشنگ از بچه ها می زارم خیییلی خیلی دلم براشون تنگ شده....

خدا خیرشون بده .................. اما از شانس بد من این برج که تصمیم داشتم برم ثبت نام کنم بانک اومده به خاطر ضمانت یه آدم بد بخت صد وبیست هزار تومن از حسابم کم کرده و دیگه چیزی برای خوردن هم با قی نمونده چه برسه به ثبت نام تلفن همراه.................
تنها امیدی که دارم اینه که پول یک دوره کلاس آموزش کامپیوتر که تو شهر مون برگزار شد و من یکی از مدرسینش بودم بهمون بدن...............
خوش به حال همکاران راهنمایی که اضافه تدریس دارن ............ما که تو ابتدایی تدریس می کنیم یک ثانیه هم اضافه تدریس نداریم یعنی شامل نمی شه.............
اما معلمین راهنمایی اگه اضافه تدریس داشته باشن نونشون تو روغنه.......... اضافه تدریس یکی از معلمین راهنمایی می گفتند ۳۷۰ هزار تومن بوده برای یک ماه ........... غیر از حقوق اصلیش......و
کمترینش حدود هفتاد هشتاد تومن بود در ماه................
شاید این صحبت ها زیبنده نباشه اما این وبلاگ رو من برای درد دل کردن زدم و هیچ قصد دیگه ای از ابتدا نداشتم.............و خداییش هم انصاف نیست که یه همکار بیاد تو هفته چهل الی پنجاه ساعت اضافه داشته باشه اون هم درسایی مثل پرورشی و قرآن و آمادگی دفاعی که حتی ساعات پرورشی با ساعات قرآن تداخل داره .........و یه همکار دیگه تو راهنمایی بهش اضافه تدریس ندن و یا خیلی ها مثل ما معلمین ابتدایی هیچ گونه اضافه تدریس و اضافه کاری نداشته باشن.............
حالا بگذریم از هزینه ای که ماهانه برای سوخت موتور سیکلت و تعمیراتش و روغنش و چیزهای دیگه باید بدم..........................
همکاران عزیزم تو راهنمایی خدای ناکرده به دل نگیرن................
هرکسی که اضافه تدریس کی گیره باید زحمت زیادی بکشه اما خودتون بهتر از دیگران می دونید که حتی در بین شما هم انصاف رعایت نمی شه..................
از مدرسه ی خودم هم خیلی چیز ها هست که بگم ولی الان دیگه حال و حوصله ی هیچ چیز رو ندارم....................
موفق باشید
یک روز یه بخشنامه اومد که اگه تو محل تدریستون دانش آموز بازمانده از تحصیل هست جذبش کنین و به ازای هر دانش آموز بازمانده از تحصیل که بیاد مدرسه مبلغ ۱۰۰ هزار تومن به حساب مدرسه واریز می شه و ما هم کلی ذوق کردیم و رفتیم تو محله ها شروع کردیم به گشت و گذار.... و این باعث شد که شناخت بهتر و کامل تری نسبت به مردم و منطقه ی جیهون پیدا کنم.
تو این روستا تا به حال هیچ کس بیشتر از کلاس پنجم نخونده یعنی هرکس فارغ التحصیل می شده از ابتدایی دیگه خبری از مدرسه ی راهنمایی نبوده و نیست.
علتش هم نبود مدرسه ی راهنمایی و فقر شدید روستائیان هست نزدیکترین مدرسه ی راهنمایی در ۱۵ کیلومتر روستا هست اون هم تو یه روستایی که راهش همش خاکی هست و فصل بارندگی راهش قطع می شه و برای هیچ دانش آموزی ممکن نیست که هر روز این مسافت رو طی بکنه و هزینه ی ایاب و ذهاب هم ندارن خانواده ها...........
مسولین گفته بودند که هم دانش آموزان راهنمایی و هم ابتدایی اگه از تحصیل باز مانده بود بیارینش ما همون جا مدرسه راهنمایی باز می کنیم!!!!( آخه با کدوم امکانات؟)
من هم رفتم هرچه دانش آموز فارغ التحصیل بود از تو پرونده ها اسمشون رو بیرون کشیدم و رفتم سراغشون خیلی هاشون علاقمند بودند و می خواستند درس بخونن مخصوصاْ یه دختری بود اسمش گل افروز بود نمراتش هم خیلی خوب بود اما پدش اجازه نمی داد من اسمش رو بنویسم به زور راضیش کردم که اسم دخترش رو بنویسم که اگه مدرسه ی راهنمایی باز شد بیاد.
در نهایت۱۲ نفر راهنمایی و ۳ نفر ابتدایی نام نویسی کردند. لیست ها رو تنظیم کردم و فرستادم اداره
از بین دانش آموزای ابتدایی که نام نویسی کردند یه دختری بود به نام آمنه که سن کلاس اول رو داشت. اتفاقی اون رو دیدم به زور باهاش حرف زدم فرار کرد و رفت تو کتوک(خونه) پدرش رو دیدم هر کاری کردم که دخترش بیاد مدرسه اجازه نداد از آمنه پرسیدم دوست داری بیای مدرسه می گفت بله اما باباش می گفت نه! پرسیدم چرا؟ می گفت راهشون دوره و تو مدرسه بچه زیاده کتکش می زنن!
هر چی گفتم راضی نشد ولش کردم رفتم سراغ دختره گفتم بیا مدرسه من بهت لباس می دم کیف می دم مداد رنگی و دفتر برات می خرم هر روز بهت تغذیه می دم ...بابات رو راضی کن...... بالاخره چند روز بعد دیدم که آمنه همراه خواهرش اومد مدرسه و منم به قولم عمل کردم و چیزایی که گفته بودم براش خریدم...............حالا تو کلاس اول سه دانش آموز دارم که تازه اومدن مدرسه و دارم باهاشون لوحه کار می کنم.
امسال رسمی نیستند اما برای سال بعد خوبه پایشون قوی می شه و با مدرسه آشنا می شن.