یه دوستی به نام دلارام تو کامنت قبلی نظر جالبی داده! گفته اگه موتور نداشتی راجع به چی می نوشتی؟ منم به شوخی گفتم که استعفا می دادم!
البته مدتیه خودم هم دارم خسته می شم از بس گله کردم................دیگه تصمیم گرفتم تا اطلاع ثانوی از مشکلات ننویسم.................!
حالا ادامشو بخونین:
امروز پنج شنبه پنجمین سالگرد ازدواجمون بود..............
روز خوبی بود..........البته کادوی سالگرد ازدواج رو دو سه روز پیش تقدیم همسرم کردم..........
کابینت برای آشپز خونه
اما از سر شب نشستم و دارم با فلش براش یه کلیپ می سازم با ترانه ی معین( زندگی با تو چقدر قشنگه) از آلبوم پرواز
یه زمانی فلشکاربودم...... یادش به خیر
خوب اینم از مطلب این دفعه............ دیگه دلارام نگه اگه موتور نداشتی چی می نوشتی؟!!!!!!!!
از صبا و دیونه و محمد رضا برترانگ و همه ی عزیزانی که لطف می کنن و سر می زنن و نظر می دن هم ممنونم..................
از بس حرف های ناراحت کننده زدم و از بس نیومدم تو وبلاگ های دوستام دیگه پاک بازدید کننده هام رو از دست دادم
.
اما بهتون خبر بدم که کماکان دارم می رم کلاس . با بچه های عزیزم هستم.
نمی دونم از کشف آهن توسط خودم و دانش آموزام تو زمین های اون منطقه بگم یا از روزی که تو راه برگشت به خونه پدرم رو دیدم و ..... یا از امروز که ناهار تو روستا دعوت بودیم ...................... یا از بیماری دسته جمعی بچه ها........... یه پسر کوچولوی کلاس سومی ۷ روزه نیومده امروز رفتم خونشون دیدم حالش بهتره اما خیلی ضعیف شده وقتی پدرش گفت اصلا نبردیمش دکتر در جا خشک شدم!
البته مقداری هم حق دارن برای یه ویزیت شدن نزد پزشک عمومی باید ده دوازده هزار تومن هزینه کنن تا برسن به نزدیکترین شهر ................
یه آنفولانزای وحشتناک با سرفه و تب و استفراغ..........
خدا کنه من یکی نگیرم که دیگه حوصله ی غیبت کردن ندارم!
راستی اینجا که من تدریس می کنم خاکش فلزات عجیب و غریب داره ... دارم آزمایش می کنم ببینم چیه
مقدار زیادی آهن هست سنگ های اینجا به آهن ربا می چسپن! اما اگه آهن باشه باید زنگ بزنه.. هر کاری کردیم زنگ نزد! یه نمونه دیگه هم هست که به آهن نمی چسپه همشون هم سیاه و براق هستن .........حدود چهار پنج کیلو براده با آهن ربا جمع کردیم.... اما خیلی زیاده .... اگه آهن ربا از دستت بیوفته تو خاک دیگه موقع بالا اومدن مالامال از براده هست.......سنگ هم پیدا می شه..... اما نمی دونم معدن اصلیش کجاست..... احتمالا تو کوه باشه.....
......................
اگه طلا باشه..........!!!!!!!!! چی می شه!!!!
از بچگی به زمین شناسی علاقه داشتم!.......
اگه کسی سررشته ای داره خبرم کنه................
بزودی می نویسم.................
يك خواهش دوستانه از همه
سلام
قبل از هرچيز دعا كنين تا آخر سال بتونم برم سر كلاسم و منت اداره و مسؤلين نكشم و دست به دامن عوامل پشت اداره نشم!
امروز موتو سيكلتم رو برداشتم و رفتم.......... با اين كه كامل آب بندي نشده بود اما راه افتادم
وقتي رسيدم مدرسه غير از خدا هيچ كس نبود! ............. آخه وقتي يه معلمي يا معلم نمايي مثل من چهار روز هفته ي قبلي نيومده باشه دانش آموزا با خودشون مي گن لابد شنبه هم نمياد! رفتم خونه ي تكت تكشون و بهشون گفتم ساعت 12 ظهر بياين مدرسه.....
اكثر بچه ها خونه نبودن.... رفته بودن دنبال « كنار» ( بر وزن- خمار- يه ميوه ي وحشي كه تو منطقه ي ما الان فصلشه).......
سفارش كردم بيان مدرسه......................
يكي از اوليا گله كرد كه امسال بچه ها هيچ چي ياد نگرفتن و هيچ وقت معلم ندارن............ حسابي شرمنده شدم بهش گفتم كه من چه مشكلاتي دارم از ديسك كمر گرفته تا دوري راه و خرابي موتور سيكلت......................
هفته ي گذشته سر هم 60 هزار تومن هزينه برداشت تعمير موتور سيكلتم.................
هزار بار هم به اداره و مسؤلينش گفتم كه من مشكل دارم..............
اما اون ولي اين چيزا حاليش نيست ... فقط مي خواد بچه ها معلم داشته باشن... كاملا هم حق داره و راست مي گه ................فقط گفتم ان شا الله بتونم جبران كنم......
اومدم مدرسه تا ظهر كلي وقت بود ..... از فرصت استفاده كردم و كار هاي دفتري مدرسه رو انجام دادم.... يه كمي هم وقت اضاف اومد چرتيدم!
ساعت 12 سر و كله ي بچه ها پيدا شد ..... 4 نفر هم نيومدن...... دو پلاستيك پر از كنار هم آوره بودن.... قبل از اومدنشون خيلي حالم گرفته بود............. هيچ انگيزه اي نداشتم همش مي گفتم مي رم و فردا ميام..... اما وقتي كه اومدن ....و با هاشون شوخي كردم و حرف زدم و خنديديم و ابراز محبت كردند...... دو باره انرژي گرفتم........... تنها چيزي كه منو سر پا نگه مي داره با اين همه مشكلات كمر شكن همين چهره ها و لبخند هاي پسرا و دختراي معصوم و پاك روستايي هست...............حتي اگه منو به شهرمون انتقال بدن ته دلم ناراضي هستم! و وقتي سال تموم شد دلم براشون تنگ مي شه( مثل سال هاي قبل و دانش آموزان قبليم)...................
اما بشنويد از بلايي كه موقع برگشتن نازل شد! از يه گردنه كه بالا اومدم يك هو موتو در جا ايستاد..... چون بالاي گردنه بود سرعتم كم شده بود ايستاد وگرنه چپ مي كردم.......اصلا نه هندل مي خورد و نه حركت مي كرد و نه هم از دنده ها خبري بود... خورجين و كلاهم رو برداشتم و با يه سواري تا شهرمون اومدم...... يكي گفت نكنه موتورت رو بدزدن؟... گفتم فعلا كه از دزديده شدن بد تر به روزش اومده!.....
يه وانت كرايه كردم آوردمش تعمير گاه... فكر مي كردم جام كرده و از اين فكر كه فردا دو باره نمي تونم برم سر كلاس،مغزم جام كرده بود!
هفته ي قبل 60 هزار تومن براش هزينه كردم يعني يه روز هم نبايد كار كنه؟.................
اما وقتي آوردمش تعمير گاه.... معلوم شد كه زنجيرش پاره شده و زده پوسته رو سوراخ كرده و سيستم برق رو خرد كرده......
حالا ساعت چنده؟....7 شب.... از صبح كه رفتم بيرون كسي ازم خبر نداره.... بعد از ظهر انتظار منو مي كشيدن حالا شبه چي شد؟........ نيومد خونه؟...زنگ بزن اين ور اون ور................فوري يادم اومد و يه زنگ از تعمير گاه زدم خونه و مهربان همسرم رو از نگراني به در آورم...............( يكي از دوستام هم بهم گفت اي زن ذليل!)
.....خلا صه امروز هم خريديم( صفحه برق + زنجير + خورشيدك + كاسه نمد + پوسته سنگ + واشر پوسته + دستمزد استاد)
شد نوزده هزار تومن.................با كرايه ي وانت 21 هزار تومن
همش هم نسيه.......... حتي دستمزد استاد...............( غير از كرايه ي وانت)
رقم هزينه هاي تعميرات اين ماه به 80 هزار تومن رسيد....................( هزينه ي سوخت و روغن جداست)
باز هم خدا رو شكر كه بلايي سر خودم نيومده و پسرم بي پدر نشده................
و خدا رو شكر كه از اين بد تر نشده........................
و خدا رو شكر كه فرا مي تونم برم سر كلاس...........
تنها چيزي كه امروز اعصاب منو خراب كرده بود اين بود كه فردا دوباره نمي تونم برم سر كار و بچه ها بي معلم مي مونن و اين كه دو باره بايد زنگ بزنم به مسؤلين اداره و بگم من ديگه نمي تونم برم( كاري كه بار ها كردم و گوش كسي بدهكار نبود).....و گرنه اين هزينه ها و اين مشكلات براي من قابل تحمله.....................بالاخره از يه جايي خدا مي رسونه..... به همين خاطر ازتون خواهش مي كنم فقط دعا كنين تا بتونم امسال رو تموم كنم و معلم خوبي باشم............
فقط دعا كنين..........................
متشكرم
دوستاني كه از وبلاگ من باز ديد مي كنن و منت مي زارن و نظر مي دن اگه من نميام به وبلاگتون يا فرصت نظر دادن ندارم منو ببخشين...........هزينه هاي ماهيانه اونقدر بالا رفته كه بايد صرفه جويي كنم.چون براي اتصال به اينتر نت بايد كد بگيريم و پول تلفن رو يازده برابر بديم..........و از اين گذشته براي تهيه ي كارت اينتر نت بايد بريم بندر عباس يا كسي بره بياره.......... آخه اينتر نت شهر مون قطع شده و فيبر نوري هم با سرعت لاكپشت در حال كابل كشي هست......خلاصه ببخشيد....اگه كم سر مي زنم.
امروز می خوام دوباره حرف بزنم اما حوصله ی حرف زدن رو هم ندارم
گذشته از بی توجهی اداره و وعده های سر خرمنی اون ها( که تو پست قبلی توضیح دادم).....این موتور سیکلت ( نمی دونم چه ناسزایی نثارش کنم) هم حالمو حسابی گرفته................
بعد از تعطیلی ( تعطیلی خودم به علت بیماری) فقط دو روز رفتم شنبه و یکشنبه .....روز یکشنبه اگزوزش ترکید یعنی دو تیکه شد!..........این هیچی
صبح روز دوشنبه هر کاری کردم روشن نشد که نشد
نیم ساعت هندل زدم هلش دادم شمعش رو پاک کردم و هر کاری که از دستم بر میومد کردم
با یه اعصاب به هم ریخته اومدم تو خونه و ......................
یه ساعت بعد زنگ زدم اداره و جریان رو به معلم راهنما و نماینده آموزش و پرورش شهرمون گفتم.
حالا جواب منو چی دادن این بمونه.
عصری بردمش تعمیرگاه ............ استاد بعد از معاینه گفت که حسابی داغون شده
هر کاری کرد نتونست درستش کنه... البته روشن می شد ولی خوب کار نمی کرد.... روشن شدنش هم منوط به زدن ۲۰ ال ۳۰ هندل بود( دیسک کمر!)
یه نسخه ی ۴۰ هزار تومنی نوشت! و خریدیم اون هم نسیه آخه آخر برجه هرچند امروز ۱ اسفند بود ولی خبری از حقوق نیست...تازه اگه حقوق هم بدن که ۲۵۰ تومن هست ۱۰۰ تومن بابت ضمانت کم می شه ۱۰۰ تومن قسط کامپیوتره ۷۰ تومن باید پول تلویزیون رو بدم....قبض تلفن هم این برج کمتر از ۵۰ تومن نیست ( چون حسابی اینتر نت وصل شدم اون هم با کد بندر عباس) حالا هزینه های خرده پاره به کنار خوراکی ها و پوشاک و پا مپرز و بدهکاری پهلو مغازه هم فعلا بی خیال.....
الان موتور سیکلتم تو تعمیر گاهه قراره فردا صبح تحویل بگیرم یعنی فردا هم کلاس بی کلاس.... تازه باید آب بندی هم بشه.....
به یکی دو نفر گفتم فردا موتورتون رو لازم دارم برم مدرسه.... همه بهونه های مختلف آوردندکه معناش این بود که ما موتورمون رو دوست داریم دلمون نمیاد ۱۳۰ کیلومتر گازونده بشه! حق هم دارن از دستشون ناراحت هم نشدم..... منم جای اونا بودم دلم نمیومد موتورم رو یکی ببره تو بیابون و معلوم نیست چه بلایی سرش بیاد!
از طرفی به بچه ها قول دادم که ازشون امتحان بگیرم و به شاگرد ای ممتاز کلاس جایزه بدم....!
هر چی بهشون بدم از هر طریقی ....مستحق و لایقش هستند... هم زرنگ و درس خوان هستند و هم تنگ دست و فقیر و نهایت محرومیتی که فکرش رو بکنید قبلاْ حسابی تو ضیح دادم.
از شانس بدشون امسال من بد شانس معلمشون شدم! حقوق م به این موتور سیکلت نمی رسه چه برسه که بخوام براشون جایزه های مختلف بگیرم! از سرانه آموزشگاه هم نمی شه برای جایزه برداشت کرد( محدودیت داره) تازه هزینه های دیگه ای هم مدرسه داره که حیاتی و واجب هست نمی شه برای بچه ها جایزه خرید.
از نماینده ی آموزش و پرورش شهرمون امشب قول۲ جایزه ی خوب گرفتم برای دو تا از شاگردام که یکی کلاس اوله(زهرا احمد نژاد) و یکی سومه (فاطمه طاهری نژاد) هر دو تا از خانوادهی فقیر ی هستند
دلم برای فاطمه خیلی می سوزه آخه پدر و مادرش از هم جدا شدن و هر کدوم دوباره ازدواج کردن و این دختر کوچولو پیش مادر بزرگشه........ تازه شوهر مادر بزرگش هم پدر بزرگش نیست... یعنی طلاق اندر طلاق...اما از همه ی کلاس سومی ها زرنگ تره.....
خیلی طولانی شد ببخشید هرچند اولش حال نداشتم بنویسم ولی الان اگه جلو خودم رو نگیرم ده برابر می تونم متن بنویسم و حرف بزنم......
بزودی دوباره خواهم نوشت( اگه خدا بخواد)