تبليغاتX
آقا معلم

آقا معلم

شیراز

سلام خدمت همه ي عزيزان

تو پست قبلي گفته بودم آخرين خاطره

بعضي از دوستان تصور کرده بودن که ديگه به نوشتن ادامه نمي دم...... نه ..............کماکان خواهم نوشت چون وبلاگ نويسي جرئي جدا نشدني از زندگي منه( فعلا که اين طوره)

البته تا حالا يعني از سال ۸۲ تا حالا دارم وبلاگ مي نويسم و اين سومين وبلاگم هست

اما منظور من از اخرين خاطره اين بود که ديگه من تا آخر سال يعني موقع امتحانات شهريور به اون روستا نمي رم و تا پايان تابستان خاطره اي در باره ي اون جا نخواهم داشت.

و سال آينده هم معلوم نيست کجا باشم.

اما دلم براي دانش آموزا خيلي تنگ شده.

اگه شيراز نبودم يه سر ديگه مي رفتم

البته از شيراز که اومدم بايد برم چون يه مبلغ کمي کمک شده و بايد به صاحبش برسونم

الان شيرازم..... در کنار سعدي و حافظ و در شهر ارگ کريم خان و دروازه ي قران و در نزديکي تخت جمشيد............

و در همسايگي شاه چراغ

بازار وکیل هم دور نیست

و بر روي پل باغ صفا..........

از اين اسم خيلي خوشم اومد( پل باغ صفا)

صبح روز بعدي که به شيراز رسيديم از خونه زدم بيرون پسر ۱۸ ماهه ام رو همراهم بردم  مي خواستم خيابون هاي اطراف رو شناسايي کنم.... هنوز چند قدمي از طول خيابون رو نيومده بودم که چشمم به ارگ افتاد...... رفتيم داخل........... بيرونش خيلي با ابهت تر از داخلشه..... تقريبا همه ي درهاي اتاقها بسته بود.... فقط يکي باز بود که توش يه اتوبوس دختراي دانش آموز بودن......... و يکي هم داشت توضيح مي داد براشون..... در باره ی جنگ هایی که توی این ارگ رخ داده

ارگ كريم خان

يه پله ي خطرناک رو بالا رفتيم  و پسرم هم بغلم بود.....

چيز جالب توجهي نديدم و برگشتم خيلي مواظب بودم که ليز نخورم.... اما آدم از هرچي مي ترسه به سرش مياد..... از پله ها ليز خوردم و افتادم کف حياط..... بچه هم بغلم..... سخت گرفتمش که ضربه بهش نخوره و الحمدلله طوريش نشد ......... اما دست خودم حسابي زخمي شد و پسرم هم ترسيده بود و گريه مي کرد يک اتوبوس ادم هم داشتن تماشا مي کردن......

گوينده که داشت توضيح مي داد هم ساکت شد و منو نگاه کرد!

بلند شدم و بچه رو آروم کردم و قيد ارگ و داستانش رو زدم.... اما منم به جمع کساني پيوستم که توي اين ارگ زخمي شدن و خون ازشون رفته! ! !

حافظيه و سعديه رو هم ديديم.........

دروازه ي قرآن هم يه شب رفتيم و کلي اعصابمون خراب شد از نبودن جاي پارک و گريه هاي بچه ........

 دو سه ماهي شيرازيم...........کلاس مربي گيري..............( بماند)

اما با ديدن مقبره هاي حافظ و سعدي و شاه چراغ يه سوال تو ذهنم جاي گرفت:

وقتي که اين بزرگان يا کساني ديگه از دنيا رفته اند آيا اون ها رو توي قبرستان هاي اون موقع دفن نکرده اند؟( مطمئنا بله)

و کنار قبر اون ها قبر هاي ديگه اي نبوده؟( مطمئنا بوده)

پس الان اون قبر ها کجاست؟ احتمالا همه ي قبرها رو خراب کردن تا حرم و صحن بسازن و يا گلکاري و مکان توريستي بسازن آيا اين کار از نظر اسلام و شرع صحيح هست؟

و آيا خود آن بزرگان و امامان راضي مي شدن که به خاطر اون ها قبور ديگران رو ويران کنند و براي ساخت بناها ي بزرگ حفاري کنند و اجساد شون رو بيرون بيارن؟

شايد هم پيش بيني چنين روزي و کردن و اون ها رو خيلي دور تر از ديگران دفن کردن چندين هکتار زمين رو براي حرم و صحن آينده در نظر گرفتن.... ( که خيلي بعيده)

هر چي خواستم خودم رو راضي کنم و توجيهي براي خودم بسازم نتونستم.

راستي توي بازار شاهچراغ دوربين ديجيتالم که دو سال در آرزوش بودم! جا گذاشتم اما فروشنده ي با انصاف شيرازي صدام زد و گفت دوربين مال شماست؟

احساس کردم هنوز هم انسان زياد هست و انسانيت نمرده... خدا ازش راضي باشه

سعي مي کنم از جاهاي ديدني و شايد هم نديدني شيراز عکس بگيرم و بزارم تو وبلاگ......

منتظر پست هاي بعدي باشيد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 10:4  توسط آقا معلم  | 

آخرین خاطره

سلام خدمت همه ي دوستان عزيز

اين پست شايد آخرين پست من در باره ي خاطرات مدرسه باشه

البته پست طولانييه اما خواهش مي كنم تا آخر بخونين

پيشنهاد مي كنم آفلاين بخونين.................. نظر هم بعدا بدين

 

 

مدتي بود كه كارنامه ها آماده شده بود اما موتورسيكلت نداشتم كه برم

هي امروز و فردا مي كردم تا اين كه بالاخره يه موتور سيكلت نو خريدم و حركت كردم

 

روستاي جيهون چندين محله داره و محله هاش از هم دور هستند يعني مجموعه اي از روستاهاي پراكنده است........

 

لازمه بگم با خودم مقداري هديه داشتم تا به همه ي بچه ها بدم  به اولين محله كه رسيدم و سراغ بچه ها رو گرفتم گفتند تو مكتب خانه هستند ...............رفتم داخل....... بچه ها تا منو ديدند كلي خوشحال شدند نشستم كارنامه هاشون رو دادم....همه ي دانش آموزاي محله بودند به جز جمشيد كلاس اولي ....... گفتند يكي دو روز اومده اما ديگه نيومده مكتب...... تعدادي از شاگرداي مكتب دانش آموز من نبودند . محمد و رابعه امسال ميان كلاس اول و يك نفر هم از مدرسه ي ديگه اومده بود.............

 

هدايا رو رفتم از تو خورجين آوردم و به همه دادم ساعت مچي بود و تك پوش............هزينش هم از همين ويلاگ تهيه شده....

 

 فرستادمشون خونه تا پول كتاب رو بيارن.....كه بعضي ها نياوردن ...يعني نداشتن كه بيارن منم جلو بچه ها بهشون گفتم اشكالي نداره  تو شهريور ازتون مي گيرم.اما از همين هزينه اي كه دوستان وبلاگي فرستادن پول كتابشون رو مي دم.......

 

براي زينب كه تالاسمي داره يه دمپايي خريده بودم...............

 

رفتم به محله ي بعدي كه برق ندارن و ساده تر زندگي مي كنند محله ي يوسف كه پدرش مريضه............

 

مستقيم رفتم خونه ي يوسف و چون محله ي كوچكي هست همه شاگردا اومدن اونجا و زير كپر ( سايباني از برگ هاي درخت خرما) نشستيم از شانس من باد مرطوبي مي وزيد و احساس گرما نمي كردم..........

كپر خانه ي يوسف

 

كارنامه ها رو دادم و پول كتاب رو گرفتم و به دو دانش آموز پسر كلاس پنجمي تأكيد كردم كه برن و تو مدرسه ي راهنمايي ثبت نام كنن و براشون توضيح دادم كه چي كار كنن.

 هداياي بقيه ي بچه ها رو دادم و به دو پسر كلاس پنجمي 30 هزارتومن دادم تا برن مدرسه ي راهنمايي و ثبت نام كنن( البته دست پدراشون دادم و از همون كمك هاي اينترنتي شما دوستان) يادم رفت بگم حال پدر يوسف بهتر شده بود و ورم دست و پاهاش خوابيده بود و مي تونست مقداري راه بره اما هنوز قادر به كار كردن نيست( اگه كاري باشه)

 

ازشون خداحافظي كردم و رفتم طرف محله اي كه مدرسه هست و ساعت 9 به بعد اونجا مكتب خانه داير هست.......

اونجا هم بچه ها رو ديدم اما همه نبودند سه تا خواهر و يه برادر ( رشيدي) تو مكتب خونه نبودن رفتم خونشون اما خونه نبودند از دور سكينه كلاس چهارمي رو ديدم كه داره گوسفندا رو مياره و مقداري هم هيزم روي دوش داره خواستم ازش عكس بگيرم ديدم داره خودشو قايم مي كنه و تا من دوربينم رو آماده كردم از ديدمن قايم شد.... رفتم تو ي تنها اتاقي كه داشتند و با پدر و مادرش نشستم

 

بچه ها كم كم اومدن كارنامه ها رو بهشون دادم و با پدر و مادشون در باره ي مدرسه ي راهنمايي صحبت كردم بدريه كه مي گفت نمي رم چون سن واقعيش خيلي زياده و كاملا بالغ و بزرگ هست... اما خواهرش شيرين كه مي تونه بره خودش تنهاست و همراهي نداره. پيشنهاد دادم امسال رو صبر كنه اما سال ديگه با بقيه بچه ها برن مدرسه راهنمايي.

نوزاد بيست روزه + محمد و فروزان

 

يه نوزاد بيست روزه داشتن ............. دختر بود ......... گفتم مبارك باشه اسمش چيه؟ مادرش گفت هنوز اسم نداره! من مي گم زينب اما بچه ها مي گن زينب اسم قديميه و تو روستا زياده تو هر خونه اي زينب و فاطمه  و مريم هست يه اسمي بگيريم كه تو روستا نباشه..... من گفتم اسم دختر خواهرم مطهره است اسمشو بزارين مطهره .......... دخترا خيلي خوشحال شدند و فوري تو گوش هم پچ پچ كردن بعد گفتم يا هم بزاريد رويا -رويا رشيدي –  اسم و فاميل به هم ميان..............

يه كادو كوچولو هم به دختره بيست روزه دادم............( از هزينه ي اهدايي شما دوستان وبلاگي)

 

 

اما خونشون يعني تنها اتاقشون نه كولر داشت و نه حتي پنكه و تو هواي داغ اونجا اين بچه كوچولو داشت عرق مي كرد........

حسن رشيدي پدر بچه ها

 

اين مرد 9 تا بچه داره ( فاطمه – زيبا – بدريه – شيرين – سكينه – محمد – رعنا – فروزان – مطهره يا رويا) و كارش هم كارگري هست............ صبح داشت همراه بنا كار مي كرد با حقوق روزي چهار هزار تومان توي گرماي طاقت فرساي اين منطقه ......البته كارش هميشگي هم نيست و خيلي روز ها بيكاره

 

نمي خوام حس دلسوزيتون رو بيانگيزم و يا اشكتون رو در بيارم اما............. ولش كن

 

جالبه بهتون بگم تابستون گذشه با خودم فكر مي كردم زندگي اينجوري ديگه هيچ جا نيست فكر نكنم ديگه خانواده اي باشن كه پنكه نداشته باشن يا سقفي بالاي سرشون نباشه و يا امكانات اوليه نداشته باشن اين جور زندگي مربوط به زمانيه كه مادربزرگ من بچه بوده و تعريف مي كنه............ اما امسال خدا بهم نشون داد كه 65 كيلومتري خودت اين جور زندگي در جريانه و تو خبر نداري..... شايد دور و بر شما هم باشه و خبر ندارين.................

 

بگذريم................

 

ناهار خونه ي ثروتمند ترين مرد اين روستا رفتم!!!!

فكر مي كنين ثروتش چقدره؟

ماشين آخرين سيستم داره؟

يا خونه ي ويلايي نمي دونم چي چي تو كيش داره؟

يا ارقام نجومي تو حساب بانكي؟

 

نه.................... تنها فرقي كه با بقيه داره اينه كه تو زمين هاي كشاورزي كهورستان ( روستايي در 30 كيلومتري اونجا) كار گيرش اومده و سهمي از درآمد داشته و تونسته توي چند سال دو تا اتاق بسازه و كولر بخره و تلويزيون و يه سري لوازم خانگي....و بچه هاش سر و وضع بهتري دارن

ثروتمند ترين مرد روستا احمد احمد نژاد با دو بچه ي تالاسمي

اما در عوض سه تا بچه ي تالاسمي داره ......................يكيش فوت شده و دو تاي ديگه زنده هستن( زينب 11 ساله و محمد اول ابتدايي مياد امسال)

تازه امسال  از كار هم بيكار شده و تو مزرعه يكي ديگه جاي اون استخدام كردن و جاهاي ديگه هم كار بهش نمي دن...........چون همه جا كارگراي پارسالشون رو دارن.................... باز هم بگذريم......

 

چيه دلتون به درد اومده؟

 

شماها كه دارين مي خونين اما من كه دارم مي بينم و حس مي كنم و كاري از دستم بر نمياد چي كار كنم؟

 

پس دنبالشو هم بخونين.............

 

ناهار خورش لوبيا بود با نان و خرما و ماست و سبزي..........گفتند ببخشيد كه امروز برنج نپختيم...و.........

ناهار مهمونشون بودم

 

اين محمد كه امسال مياد كلاس اول خيلي منو دوست داره اصلا ولم نمي كرد اوايل سال معلوم نبود كه تالاسمي داره اما اواخر ديدم كه اينم داره تغير شكل مي ده براي محمد يه تك پوش خريده بودم كه الان هم تو عكس پوشيده.........

فاطمه گل - زينب - محمد احمد نژاد

 

بعد از نهار ازشون خدا حافظي كردم و حركت كردم طرف خونه  نرسيده به جاده ي اصلي جمشيد رو ديدم كه همراه مادرش گوسفندا رو مياوردن خونه صداش كردم اومد بهش گفتم كارنامتو دادم دست بچه ها برو ازشون بگير............... قبول شدي سال ديگه بايد بري كلاس دوم ..........

چون عكس رو كوچيك كردم گوسفندا خوب پيدا نيستن

جمشيد داشت گوسفند ها رو مي برد خونه

يه تك پوش تو خورجينم بود كه براش كوچك بود اونو بهش دادم گفتم بده به داداشت مرتضي ( هموني كه دمپايي لنگه به لنگه پوشيده بود تو پست ها قبل) به خودش هم تنها ساعتي مچيي كه دست خودم بود باز كردم و بهش دادم .... ساعته نو بود و از همون جنسي كه به بچه هاي ديگه داده بودم.........................

 

هر چي به صورت آفتاب سوختش نگاه كردم نتونستم آثار خوشحالي زيادي رو درش ببينم......ازش خدا حافظي كردم و حركت كردم طرف خونه هوا حسابي دم كرده بود و تمام بدنم از گرما مي سوخت

 

نرسيده به شهرمون پيرمردي رو ديدم كه داشت به طرف روستاشون مي رفت ماشيني كه از روبرو مي آمد اونو سوار نكرد و من با خودم گفتم اين پيرمرد رو برسونم دور زدم امدم كنارش و سوارش كردم .....صد متر رفتم كه موتور يكباره پنچر شد و تيوپ تركيد با هزارتا  يا الله موتور رو كنترل كردم كه نيوفته و خدا رو شكر كه نيوفتاد...............( اومديم صواب كنيم كباب شديم)

 

ديگه ناي ايستادن نداشتم........................ با هزار بد بختي و ضربان قلب 130 موتور رو تا پاسگاه بردم و تو پاسگاه كمي آب خوردم و خوشبختانه يه ماشين 206 همشهريمون اونجابود و باهاش اومدم ............

با خودم گفتم من بيست دقيقه تو گرما فعاليت بدني كردم اون بد بختايي كه توي اين گرما زير آفتاب كار مي كنن چي مي كشن؟ اونم با دستمزد روزي چهار هزار تومن؟ يا كار كشاورزي طاقت فرسا با حقوقي كه معلوم نيست چقدر باشه؟

 

خدايا چقدر نعمت داريم و قدرش رو نمي دونيم؟

 

خدا نگهدار

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 23:29  توسط آقا معلم  |