سلام..............
سلام به همه ی دوستان عزیزی که همدردی کردند و حرف های قشنگ زدند.............
البته انتظار ندارم که همه ی انسانهای دنیا مطابق میل من حرف بزنند و رفتار کنند........ اما انسان های ............... و ............. و ...................هم توی دنیا وجود دارن.
اگه تا اینجای حرفامو زیاد نفهمیدین اشکالی نداره چون روی سخنم با شما نیست .............
روی سخنم با یکی از همشهریانم ( شاید هم همشهریم نباشه) هست که .........................
بگذریم..... خودش خوب خودشو می شناسه ( بل الانسان علی نفسه بصیره )
توپست قبلی از فقر مردم جیهون نوشتم.....فقری که فکر می کنم نهایت آن است ......( الا اقل تو تجربه های من نهایتشه)
و مطالب قبلی که به مزاق همون همشهری مرموز خوش نیومده بود باعث شد یکی دیگر از همشهریانی که تو خارج از کشور هست و تازه به ایران اومده بیاد خونه ی ما و با پیشنهاد و اصرار خودش بریم و برای دانش آموزای جیهونی یک سری لوازم التحریر بخریم......
روز بسیار پر خاطره ای بود و به مغازه ی لوازم التحریر که رفتیم صاحب مغازه فهمید که من برای جیهون می خوام خرید کنم....چون با وبلاگم آشنایی داشت و تا جایی که امکان داشت تخفیف داد و خودش هم هدیه ی کوچکی اهدا کرد.....
به مغازه ی مانتو فروشی که رفتیم خانمی که فروشنده بود فورا صحبت از وبلاگ کرد و از وبلاگ تعریف کرد و فهمید که مانتو برای آمنه می خوام باز هم تخفیف داد و ارزون حساب کرد.
خلاصه با کمک این انسانهای بزرگوار برای دو تا از بچه های روستا کیف و کفش و مانتو خریدیم و برای همه ی دانش آموزا مقداری لوازم التحریر و کمی هم کمک نقدی برای بعضی از خانواده ها.................
..............
شاید تا اندازه ای حق با همشهری مرموز ما باشه و بردن اسم افراد کار خوبی نباشه اما مطمئنم هیچ یک از این دانش آموزا تو مدرسه مسخره نمی شن و این وبلاگ آبروی هیچ کدومشون رو نمی بره و ایشون هم فرزند جیهون نیستند بلکه فرزند امارات متحده ی عربی هستند......و احتمالا تا امروز از فقر مردم جیهون حتی خبر هم نداشتند ....
.....................
خلاصه روز بعد با ماشین شخصی خودشون به منطقه رفتیم و به خونه ی تک تک دانش آموزا و به همه ی محله ها سر زدیم و هدایای دانش آموزا روبهشون دادیم و تا ظهر برگشتیم خونه.............
جالب اینه که اون آدم مهربون از من تشکر می کرد که باهش رفتم جیهون و هدایا رو به دانش آموزا دادیم....
اینم بگم که به تصویر کشیدن فقر زشت نیست بلکه این خود فقر هست که نا زیباست .... و باید با خود فقر مقابله کرد ... نه این که مشکلات و بدبختی های انسان های بی پناه رو پنهان کنیم و دم نزنیم.......به خدا قسم ( من حتی الامکان قسم نمی خورم) اگه من از فقر و مشکلات مردم جیهون نزد این و اون و تو وبلاگ و پیش مسولین نگم مسئولم و کوتاهی کردم و اینو وظیفه ی خودم می دونم تا جایی که بتونم و در توانم باشه و حرفم خریدار داشته باشه از فقر و مشکلاتی که دور و برم وجود داره بنویسم و بگویم.
به قول معروف:
بنی آدم اعضای یکدیگرند.................. که در آفرینش زیک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار......... دگر عضور ها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی ............ نشاید که نهند نامت آدمی
به نام خداي مهربان
مي دونم تا آخر نمي خونين و خسته مي شي اما مي نويسم!
امروز پس از مدتها رفتم مدرسه و روستاي دور افتاده و فقر زده ي جيهون...............
موقع رفتن از خوشحالي اضطراب داشتم.... چون بعد از مدت ها كساني كه دوستشون داشتم رو مي تونستم ببينم...................
نمي دو نم سال ديگه چطوري دوري از بچه ها رو تحمل كنم......
اما خوشحالي ديدار زود جاشو به غم و انده داد.......
غم و اندوهي قديمي...............
براي من به قدمت يك سال و براي مردم جيهون به قدمت يك عمر..............
.........
نمي دونم چطوري خاطره ي اين دفعه رو تعريف كنم تا مطلبم تكراري نباشه...............
براي شاگردام هديه خريده بودم براي همه حتي براي كوچولوهايي كه مدرسه نميان و چهار پنج سال بيشتر ندارن......
همش هم لوازم التحرير......از هداياي دوستان ناديده اي كه از اين وبلاگ كمك كردند..............
جالبترين صحنه ها دختركي بود كه شناسنامه نداشت.............

دختر عموي همسنش امسال مياد كلاس اول..... اونم دلش مي خواد بياد مدرسه اما نه شناسنامه داره و نه لباس مدرسه و نه پول كتاب و نه هيچ چيز ديگه اي................
اسمش آمنه است پدرش خيلي پيره....بهش گفتم از اول مهر همراه بچه ها بيا با همين لباس محلي... كتاب و دفتر و هر چيزي كه لازم باشه خودم برات ميارم........
اونم قبول كرد............
پدرش پارسال به زور در خواست تعويض شناسنامه ي شاهنشاهي داده... مي ترسيد شناسنامشو نشون بده.... مي گفت زندانم مي كنن!!! مي گيرنم .... مي كشنم !!!
بهش گفتيم بابا از اين خبرا نيست و الي آخر.............
ممكنه تا يكي دو ماه ديگه شناسنامه هاشون صادر بشه......... اگه هم نشه دختر به صورت آزاد بياد تا لا اقل چيز هايي ياد بگيره...........

عكسشو گرفتم و به برادرش نشون دادم.... برادرش از من مي ترسيد و حرف نمي زد اما وقتي عكس خواهرش رو تو دوربين ديجيتال ديد با لحن كودكانه اش گفت : مو نك ! منظورش آمنه بود!
كلي خنديدم و گفتم نه اين امنه خانم هست ديگه بزرگ شده مي خواد بياد مدرسه بهش نگو مونك !
البته با زبان محلي !

به همه ي محله ها سر زدم و به ديدن همه ي دانش آموزام رفتم ....
تو محله ي قاسمي كه خيلي دور هست دارن مدرسه جديد مي سازن.... و اين خيلي خوبه ديگه بچه هاي اون محله لازم نيست فاصله ي دو كيلومتري خونه تا مدرسشون رو بيان و برن.....
تو محله ي قاسمي هنوز برق نيست رفتم زير كپر خونه ي يوسف و پدرش خوابيده بود.... زياد حالش خوب نبود اما به روي خودش نمي آورد و حتي بلند شد و با من دست داد و رو بوسي كرد.....
.................

هنوز نمي تونه زياد راه بره و دست و پاهاش درد داره..................
من نمي دونم مردم اين منطقه با اين همه مشكلات و بي كاري و هزينه هاي امروزي چكار مي كنن؟!!
براي من اين بزرگترين سؤاله؟
اگه در خوش بينانه ترين حال بهشون نگاه كنم مطمئنم كه محتاج نان شب هستند... اين رو به خودم قول مي دم .........حاظرم قسم بخورم كه خيلي از روز ها براي نهار چيزي ندارن بخورن يا نان خالي يا غذاي بسيار ساده اي مي خورن..............

اما هيچ كس در فكر تنظيم خانواده نيست
سه تا برادر در سن بالاي پنجاه ازدواج كردن با همسران خيلي جوان بدون هيچ كاري و هيچ منبع در آمدي و كلي هم بچه دارن تازه يكي لنگ هست و يكي هم چشمشو خودتون نگاه كنين و يكي ديگه هم ديسك كمر داره...

تنها كاري كه شايد بكنن هيزم شكني و فروش ذغال هست........
يا عسل كوهي پيدا كنن و بفروشن....
اصلا روم نشد اسمي از پول كتاب و پول بيمه ببرم
....................تازه بايد لباس و لوازم التحرير هم براشون پيدا كنم... جالبه كه به جز يكي از اين سه خانواده بقيه زير پوشش هيچ ارگاني نيستند... زيرا سن شناسنامه اي شون خيلي كمه و يكي هم كه شناسنامه نداره.
فعلا يه مقدار هزينه هست كه از طرف بازنشسته ي گرامي اهدا شده....
بايد از اين هزينه استفاده كنم براي اينا......

چون پارسال يكي دو بار كمك شده و به مردم اين روستا دادم ديگه افتادم سر زبون ها و امروز يه پيرزني به نام شهر بان اومد پيشم و گفت چشمام خرابه و بايد برم دكتر خودم چيزي ندارم و كسي رو هم ندارم اگه مي توني كمكي بكني ممنون مي شم...

.البته با شرمندگي تمام مي گفت و روش نمي شد... كاملا هم راست مي گفت.... منم گفتم اگه كسي كمكي كرد چشم... اما كمك هايي كه من مي تونم بكنم خيلي كمه خودت يه چيزي پس انداز كن منم سعي مي كنم يه ده بيست هزار تومني كمكت كنم.... گفت اشكال نداره هر چي كمك كردي خوبه... من خودم زمستون مي رم تو كشاورزي كار مي كنم.... شايد تونستم چيزي پس انداز كنم....( به عنوان يك انسان خجالت كشيدم........)
اگه احساس بدي بهتون دست داده عذر مي خوام.............
من خودم تو راحتي و به قول معروف ناز و نعمت بزرگ شدم و اين جور سختي ها رو نه كشيدم و نه تا حالا ديدم....
شايد اون جوري كه بايد و شايد نتونم به تصوير و تحرير بكشم......
اما واقعيتيه كه تو مناطق محروم و فقر زده وجود داره.....
چيزي كه من پارسال فكر مي كردم ديگه هيچ جاي دنيا يا لا اقل هيچ جاي ايران زندگيه اينجوري نيست... اما با چشم خودم دارم مي بينم
بگذريم...........

زينب و محمد تالاسمي امروز همراه پدر و مادرشون رفته بودن بندر خمير و تا عصر كه من اونجا موندم نيومدن....
هديشون رو دادم دست فاطمه گل خواهرش.....
بچه ها حسابي سوخته بودن و تا حدي بزرگتر شده بودن....

دو تا پسر پارسالي هم براي اولين بار در تاريخ اين روستا رفته بودن مدرسه ي راهنمايي ثبت نام كرده بودن....
خيلي خوشحال شدم...
احساس مي كنم اگه از اين بچه ها حمايت نكنم مسئولم ..........تا حالا خدا رسونده همش هم در كمال ناباوري....اميد وارم باز هم از هر طريقي برسه............ از تهران... از بندر عباس ... از خود رويدر .... و از قشم .... و از يه كشور اروپايي كه اسمشو نمي گم......
بعضي ها به حساب ريختند و حتي ندونستم كي ريخته؟!

.......خيلي ها هم ابراز همدردي كردن و خواستن كمك كنن اما تا حالا موفق نشدن يا فراموش كردن....... اما از همه ممنون و متشكرم..........
هر چند در برابر فقر مردم اين جا و جاهاي ديگه هيچ چيزي نيست اما لا اقل به سهم خودمون كاري كرديم........
شما چي مي گين؟.........
شايد دور بر شما هم از اين آدم ها باشن........
و لازم باشه بهشون رسيدگي كنين..........................




راستي يادم رفت بگم ..... شيراز هم تموم شد!
فقط برم بچه ها رو بردارم و بيام!!!