ناگفته ها ی...
سلام..
زود اومدم اين بار..... آخه خيلي از چيزيايي كه تو سفر هفته ي قبلي به جيهون پيش و امد و تو دلم بود كه بگم نشد كه بگم...
چيزايي كه از قلم افتاده رو تو اين پست مي نويسم.................
..........
يكيش خانم معلم نهضته.....
خانمي كه تو اون روستا داره به دخترا و زناي بي سواد روستايي درس ياد مي ده........
پارسال هم اونجا بود............ نمي دونم چرا تا حالا ازش اسم نبردم.........خانم حقگو....
..............

..........................
همشهريمونه....پارسال دونفر بودن اما امسال خودش تنهاست..... بعضي وقت ها مادرشون چيزايي دستم مي داد تا ببرم براي دختراش........
تو خونه ي يكي از اهالي زندگي مي كنه....
وجودش تو روستا لازمه ............ انسان دلسوز و زحمت كشيه و خيلي از مسائلي كه من نمي تونستم دربارش با مردم حرف بزنم يا كار من نبود ، زحمتش رو مي كشيد .....
............
......
امسال هم همون جاست و ازش خواستم بياد تا لباساي دخترا رو اندازشون بگيره و بهشون بده...........
...............
زحمتش و سختي هاش از يه معلم رسمي مرد خيلي بيشتره و حقوقش خيلي كمتر.....
.........
بگذريم....

اين عكس هم آقاي احمد زاده و آقاي واحدي هستن ......احمد زاده كه مي شناسين، معلم راهنماي اون منطقه ست و واحدي هم معلم امسال دبستان حكمت.............يه معلم ديگه هم دارن كه يادم رفت ازش عكس بگيرم... آقاي عبدالله زاهدي..........
.........
راستي داشت باز يادم مي رفت دو بسته رنگ گواش و چند تا قلمو با خودم برده بودم تا بچه ها با اينا نقاشي بكشن........گفتم روي ديوار مدرسه نقاشي بكشين................
ببينم چيكار مي كنن...
..........
.با دانش آموزاي ممتاز مدرسه عكس گرفتم..... اون پسره كه شونه هاشو گرفتم عبدالله احمد نژاده..........كوچكترين دانش آموز سال گذشته كه امسال بزرگتر شده.......

........
مجله همشهري خانواده رو بهشون نشون دادم... يه نسخه يادگاري گذاشتم تو مدرسه...... بچه ها كلي خوشحال شده بودن موقع عكس گرفتن بهشون گفتم هركي عكسشو تو مجله ديده دستاشو بالا كنه....
.............
....

اونايي كه تو مجله بودن با خوشحالي دستشون رو بالا كردن...........
............
.....
به يه دانش آموز گفتم بيا پاي تخته و از كسايي كه كمك كردن تشكر كن ( با گچ روي تخته يه تشكري بنويس).................
..................

........
يه چيز ديگه .............
همين الان كه عكسا رو دوباره نگاه مي كردم متوجه دمپايي دخترك شدم........
...........

موقعي كه عكس گرفتم و اومد كنار ستون چوبي كپر با دمپايي خواهرش اومد و دمپاييش رو تو كپر جا گذاشت.............
يادم باشه دفعه ي ديگه براش دمپايي ببرم............
.........
............
اينم عكس دختر كوچولويي كه از من مي ترسيد.... و پشت سر خواهر قايم شده بود...........
..............

...........
انتن روي كپر يكي از خونه هاي اونجا و يه بزغاله در حال چرا سوژه هايي براي عكاسي بودن....
..............


....
يه عكس هم با عبدالله زينلي گرفتم.... داشت از مدسه ميومد خونه........... باباش كشاورزه( البته روي زمين هاي مردم) .....
...........اينم پير مردي كه سكته كرده و فلج شده......
..........

....
يه پسر تالاسمي.... محمد احمد نژاد..........كلاس اوله اما تو مدرسه نبود غايب بود.....
..........

بچه هاي يك محله .............تو مدرسه هم ديده بودمشون..........
..........
اين يكي هم فرزانه دختر كوچولويي كه از من نترسيد... خيلي بانمكه ....... اگه دختر يه خانواده تو جايي غير از اين جابود حتما عكسشو رو جلد مجله خانواده مي زدن!!!!!
..........

تو كتوك( همون خونه هاي روستايي) مادر فرزانه( اگه اشتباه نكنم) داشت نان مي پخت.. روي آتيش هيزم...........

........ البته گاز با سيلند اونجاها يافت مي شه اما هيزم رو ترجيح مي دن
................
يوسف از تو در خونشون داشت منو نگاه مي كرد....... و قتي عكسشو گرفتم حواسش نبود... حسابي تو فكر بود...... خيلي دوست دارم بدونم به چي فكر مي كرد.... وقتي صداش كردم و رشته ي افكارش پاره شد .... خنديد و خودش رو بيشتر قايم كرد.
.........

آخرين عكس هم از معلماي يه روستاي خيلي دور گرفتم روستاي دشت...........
چون خارج از وقت مدرسه بود معلما با لباس راحتي هستن.........
..........روز خوبي بود.........
يه روز فراموش نشدني.....
........جاي شما خالي.........









