سلام
روز پنج شنبه فرصتي دست داد تا به مدارس روستاهاي اطراف و شهر خمير برم و بازديدي از وضعيت ساختماني مدارس داشته باشيم.
البته من فقط قرار بود عكس بگيرم و به عنوان عكاس همراه اين گروه بودم.
منم اين موقعيت رو غنيمت شمردم و تا تونستم از دانش آموزا و مدرسه ها عكس گرفتم.
لازم به گفتن نيست كه ديدار دانش آموزا و بچه ها چقدر به آدم روحيه مي ده و باعث نشاط و شادي آدم مي شه.
علل خصوص من!
...............
اولين مدرسه اي كه رفتيم مدرسه استثنايي لشتغان بود كه در روستاي لشتغان پايين قرار داره. از دانش آموزاي استثنايي مدرسه و كمبود ها و مشكلات مدرسه عكس و گزارش تهيه كردم.
چند تا از بچه ها دنبالم راه افتاده بودن و هي مي خواستند ازشون عكس بگيرم! من كلي عكس ازشون گرفتم و بهشون نشون دادم!
...................................................................
وقتي عكس خودشون رو توي دوربين مي ديدن خيلي لذت مي بردند! و مي خنديدند.
به مدير مدرسه گفتم بيا گروه هاي آموزشي و عكس بچه ها رو از من بگير و بهشون بده.
دانش آموزاي استثنايي با اين كه در زمينه ي درسي دير آموز هستند اما كار هاي هنري رو خيلي خوب ياد مي گيرند و كار دستي ها يي درست مي كنند كه نمي شه باور كرد..........................
تو كلاس ها كار هاي بسيار زيبايي بود كه كار خود بچه ها بود .
البته معلماي استثنايي هم خيلي زحمت مي كشن و خيلي حوصله به خرج مي دن.



............................
بعد از استثنايي به روستاي چاه صحاري رفتيم.....اولين بارم بود كه به اين روستا مي رفتم...... مدير دبستان از دوستان دوران تربيت معلمم است. صالح شمسي. يه معلم ديگه هم بود كه تازگي ها با هم رفيق شديم محمود حامدي فر.
اين مدرسه دومعلم داره و به صورت چند پايه اداره مي شه با دانش آموزاني سر زنده و پر جنب و جوش.
ساختماني قديمي و فرسوده داره و سرويس بهداشتي نا مناسب و زمين خاكي


...............
.................
مدرسه راهنمايي پل و دبستان وحدت رو هم باز ديد كرديم.
چند هفته ايه كه يه دوستي با نام آقاي آبمال مياد گروه هاي آموزشي و از من سي دي آموزشي و كمك درسي مي گيره. كلي هم كمك كرده و از سي دي ها ايميج گرفته و رايت كرده.
.......................
تو دبستان وحدت پل ايشون رو ديدم و رفتم طرفش............. زنگ ورزش بود و داشت با دانش آموزاش كار مي كرد.
يه بازي جديد داشتند...... از خودش و دانش اموزايي كه اونجا بودن عكس گرفتم... يه نقاشي روي ديوار بود نقاشي درس حسنك كجايي......
مي دونم همتون از اين درس خاطره هاي زيبا دارين.
يادش به خير هنوز كلاس دوم نرفته بوديم كه مشتاق رسيدن به اين درس بوديم! جلو جلو اين درس رو مي خونديم.
كنار نقاشي حسنك كجايي عكس گرفتيم...................

...................................
كلاس اول اين مدرسه هم رفتم باهاشون صحبت كردم و ازشون عكس گرفتم. با اين كه معلم سر كلاس بود بچه ها تا دم در كلاس دنبالم راه افتاده بودن و گربه ي كاغذيي كه ساخته بودن بهم نشون مي دادند و صداي ميو ميو در مي آوردند.

نقطه قابل توجه اين مدرسه تميزي بيش از حد آن بود.
......................................................
روستاي بعدي كندال بود .در كندال يك مدرسه راهنمايي در حال ساخت هست و كارگران مشغول كار بودند.
مدرسه تعطيل شده بود و دانش آموزا در حال رفتن به خونه بودن.

......
.....
برگشتيم خمير و از مدارسي كه در حال ساخت بودن عكس گرفتيم.
........
حالا ديگه شيفت بعد از ظهر بود و بچه هاي اين شيفت به مدرسه مي رفتند.
وقتي به دبستان نبوت رسيديم هنوز زنگ كلاس نخورده بود و مدير و معلما نيومده بودن بچه هايي كه اومده بودن تو حياط مشغول بازي بودند.
از يه دانش آموزي كه داشت معلق مي زد عكس گرفتم....البته بدون اين كه متوجه بشه... بعد دوباره عكس رو بهش نشون دادم. كلي خوشحال شد.


...............
وقتي به مدرسه بعدي رسيديم تازه زنگ خورده بود و دانش آموزا داشتند مي رفتند كلاس.
تو اين فرصت رفتم سر كلاس و با بچه ها صحبت مي كردم ....
مدير مدرسه هم اومد داخل كلاس كه اي كاش نمي اومد.....................
يه مدير بي حوصله و عصبي مزاج.... شايد هم خودش رو اينجوري نشون مي ده تا .............؟
كلاس دوم بود يكي از پسرا داشت بستني مي خورد... آخراي بستنيش بود تا مدير اومد تو كلاس سر اون داد زد كه چرا بستني مي خوري و زود بستنيت رو بنداز تو سطل آشغال....
هر چه گفتم صبر كن و بزار بستنيش رو بخوره انگار نه انگار...
پسره هم با حسرت تمام بستنيش رو انداخت تو سطل .............تو راه كه مي رفت همينطور به بستنيش گاز مي زد و نهايتا انداخت تو سطل................

از طرز برخورد اين مدير و شيوه ي حرف زدنش خيلي منزجر شدم....
از كلاس كه بيرون اومديم هم سر چند تا بچه داد زد و رفت توي دفتر..........
با خودم گفتم خدا رو شكر كه مديره و معلم نيست!