امروز يه همايش بود.....
همايش معلّمين و مديران ابتدايي .............. مدير كل دفتر آموزش ابتدايي اومده بود......
حرف هاي زيبايي زد......... زیبا و دلنشین
( هرچند زیادتخصصي نبود!)
اما ديدم همه راضي هستند و گله اي از معلمان نشنيدم.......
بگذريم
خوبيش اين بود كه همكاران و دوستان زيادي رو ديدم .............
امروز مي خوام از ميان اين معلمين ابتدايي يه معلم واقعي و يه انسان واقعي را ( البته از ديدگاه خودم) بهتون معرفي كنم.
تو دبيرستان همكلاس بوديم.... زرنگ كلاس بود............ بابا هم نداشت... به رحمت خدا رفته بود ....مدت ها قبل....
هر فرصتي پيش مي اومد كار مي كرد.... كار كارگري ( بنايي ) تا بستان ها كه كامل كار مي كرد...
نمي دونم اون موقع با چه مشكلاتي رو برو بودند اما مي دونم كه زندگي سختي رو داشتند.
اما هميشه شاد بود........ شاد و خندان .... هنوز هم همينطوره....
نه اين كه ظاهر رو حفظ كنه ... نه........ از ته دل شاد بود........... خنده هاش همه رو مي خندونيد.
بعد از مدرسه گوسفنداي خودشون و يكي از نزديكانشون كه پير مردي نابينا بود به صحرا مي برد....
من با هاش دوست نبودم اما ازش خوشم ميومد.......... دليلش هم اين بود كه با همه مهربان بود.... دست تقدير من و اون با هم دانش سرا قبول شديم و آشناييمون به دوستي بدل شد......
يه شب تو دانش سرا خواب عجيبي ديدم............
خواب ديدم كنار راه پله خوابگاه مي خواستم برم بالا كه اون رسيد و يه مبلغي پول بهش دادم!
...
صبح كه از خواب بيدار شدم خوابم رو يادم بود... اما نديدمش كه براش تعريف كنم...
ظهر دقيقا همون صحنه پيش روم ظاهر شد و اتفاق افتاد!
از تعجب هاج و واج مونده بودم جريان رو بهش گفتم و مبلغ رو بهش دادم!.....
اونم نا چارا قبول كرد...... البته تو لنگه اون هميشه صرفه جويي مي كرد و حقوق دانشسرا رو پس انداز مي كرد و من هميشه پول كم داشتم و حتي گاهي ازش قرض هم مي گرفتم!
اما بالاخره حكمت اون خواب رو نفهميدم! بگذريم....
دانشسرا كه تموم شد من يه درس افتادم! ( البته به علت غيبت)
و ابوطالب قبول شد.... درسته اسمش ابو طالب هست...
وقتي قبول شد رديف استخدامي گرفت فقط مي تونست بره جاسك و بشاگرد و جاسك رو انتخاب كرد
اما من خوش شانسي آوردم و رديف لنگه گيرم اومد... چون بعدا قبول شدم!
9 سال جاسك بود........... تو روستاهاي دور افتاده جاسك..... روستاهايي بسيار محروم
با جاهاي وحشتناك...... مي گفت صبح كه بيدار مي شديم خونمون رفته بود زير شن!
وبايد با بيل خونه رو از زير شن روان در مي آورديم!
خبري از برق و آب و راه و تلفن نبود!
فقط يه چشمه آب شور...... يا آب بركه....
بعد از 9 سال انتقالي گرفت و اومد منطقه خمير....
اما باز هم دورترين روستاها رو انتخاب كرد...............و با موتور سيكلت رفت و آمد مي كرد...
تا اين كه امسال زن و بچه اش رو هم برده روستا.......

آقاي ابو طالب در خواه الان مدير آموزگار دبستان هجرت محمد آباد است و با سيزده سال سابقه در يكي از دور ترين روستا ها داره تدريس و زندگي مي كنه........
..............
امروز اين همه راه رو عبوري اومده بود تا تو همايش حاضر باشه..........
به همراهش زنگ زدم تا چند تاسئوال از بكنم......... خدا خدا مي كردم دسترس نباشه! آخه در دسترس بودنش به منزله ي نرسيدنش به روستا بود......... خوشبختانه در دسترس نبود.....
........
قضاوت با شما