تبليغاتX
آقا معلم

آقا معلم

پس از 13 سال

امروز براي اولين بار و پس از 13 سال تو شهر خودمون رفتم سر كار. يا بهتر بگم ر فتم مدرسه... تو پست قبلي گفته بودم كه از ديروز يعني 21 مهر شدم معاون پرورشي مدرسه راهنمايي شهيد باهنر رويدر...............

روز اول يا روز هاي اول رو مي خوام بيشتر به شناسايي بپردازم تا وضعيت مدرسه دستم بياد. تو اين 5 شش روز گذشته به اين سمت و كارها و وظايفي كه بايد انجام بدم حسابي فكر كردم و فعلا دارم محيط مدرسه و امكانات و وضعيتش رو مي سنجم تا ببينم برنامه هامو چه جوري مي تونم اجرا بكنم......................البته برخي از ايده هايي كه تو ذهن داشتم به نوعي تو مدرسه اجرا شده و اين كمك زيادي مي كنه................

 ساختمان مدرسه يه ساختمان بسيار قديميه و شايد بيش از 30 سال قدمت داره. و به هيچ وجه مناسب نيست البته تو آخرين سفر استاندار هرمزگان كلنگ مدرسه ي جديد رو به زمين زدند اما هنوز هيچ چيز شروع نشده...............

نمايي از ساختمان مدرسه

صبح اولين نفري بودم كه بعد از مستخدم تو مدرسه حاضر بودم. ..................آخه تو اين سالها عادت كردم صبح آماده بشم و  زود بيام بيرون و به طرف خمير يا جاي ديگه حركت كنم................ براي همين يه ربع به هفت از خونه زدم بيرون. و تو راه هم يه موتوري منو سوار كرد...............تو دفتر نشستم و دانش آموزان از لاي در نيمه باز دفتر چهره ي نا آشنايي كه اومده بود را ديد مي زدند. كم كم مدير و ساير كاركنان مدرسه و معلّمين اومدن ............ زنگ زده شد و بچه ها براي مراسم صبح گاه صف كشيدند................... يه دانش آموز اومد تا قرآن ببره و ديگري هم به دنبال دعاي صبحگاهي اومد.

فكر مي كردم ازم مي خوان بيام تا تو مراسم منو به دانش آموزا معرفي كنن..... اما اين اتفاق نيوفتاد خودم دورادور اجراي مراسم رو نگاه مي كردم و ديدم كه تعدادي از بچه ها دارن كارايي رو انجام مي دن بيشتر كه دقت كردم ديدم  دارن يه تئاتر يا نمايش اجرا مي كنن. از اين كارشون خوشم اومد و اميدوارم شدم....................

از فرصت استفاده كردم سري به كلاس هاي درس زدم و خاطرات گذشته ي خودم رو مرور كردم. تو يكي از كلاس ها ديدم دانش آموزي تنها نشسته و تو مراسم صبحگاه شركت نكرده فكر كردم شايد حالش خوب نيست سلام كردم و گفتم حالت خوبه؟ گفت بله؟ با تعجب بهش نگاه كردم و با چشمانش مطلبي رو مي گفت اما من نتونستم درست درك كنم فقط گفتم راحت باش و رفتم ..............

بعد كه از ناظم پرسيدم گفت مشكل حركتي داره و نمي تونه راه بره. گفتم بايد يه فكري به حالش كرد و در مراسم صبحگاه شركتش بديم.( مخصوصا كه امسال برنامه هاي متنوعي براي صبحگاه دارم) يكي از معلما گفت بچه ها از خداشونه تو صبحگاه شركت نكنن. گفتم بقيه شايد اما كسي كه هيچگاه نمي تونه شركت كنه احتمالا دلش مي خواد كه بياد و شركت كنه.....................

بچه ها كه رفتند كلاس معلم ها هم از دفتر خارج شدند ............به مدير گفتم كليد كتابخانه رو بده تا يه نگاهي بهش بندازم. گفت فعلا بشين تازه از راه رسيدي و روز اولته خودت رو خسته نكن. گفتم : من بي كار نميتونم بشينم بايد يه كاري انجام بدم. گفت پس بيا يه نامه رو تايپ كن (‌با هم صميمي هستيم و منم از بقيه بيشتر با سيستم و تايپ و كاراي كامپيوتري سر و كار داشتم) جواب يكي از نامه هاي اداري بود كه تايپ كردم و پرينت گرفتم.

زنگ بعد كليد كتابخانه رو گرفتم و همراه مستخدم براي راست و ريز كردن رفتيم كتابخانه.

كتابخانه چندان به هم ريخته نبود و مي شد با يه گرد گيري و جارو به حالت قبل درش آورد و كتاب ها مرتب بودند اما من اينجوري نمي خواستم و تمام كتاب ها رو پياده كردم و بعد از اين كه مستخدم قفسه ها و كف رو تميز كرد كتاب ها رو به شكل جديدي تو قفسه ها چيدم.

تعداد كتاب هاي كتاب خانه خيلي كمه و اكثر كتاب ها مناسب رده ي سني  بچه ها نيستند. بايد فكري كرد.

كتاب ها رو جوري چيدم كه بيشتر در معرض ديد باشه و قفسه ها پر تر به نظر بياد.

كتاب خانه اول وقت

كتاب خانه آخر وقت ( هنوز كار داره)

زنگ هاي تفريح رو يكي با معلمين و دو تا را با بچه ها  گذروندم. و قتي بين دانش آموزا بودم احساس مي كردم كه دانش آموز غريبه اي هستم كه امسال كلاس اول راهنماييه و هيچ دوستي تو مدرسه نداره. شايد نا خود آگاه به دنبال دوستان دوران راهنمايي خودم مي گشتم.(68 تا 70)

زنگ تفريح

هنوز تو كتابخانه بودم كه مستخدم اومد و گفت آقاي مدير مي گه بيا بريم! هنوز كارام تموم نشده بود.خيلي برام زود بود چون اين دو سال عادت كرده بودم تا ساعت حد اقل دو و نيم و اكثراً هم بيشتر تو اداره بمونم. براي اولين بار تو عمرم اونم پس از 13 سال كاري امروز ناهار به موقع خونه بودم.

امروز يه مناسبت ديگه هم واسه من داره يعني 22 مهر و سالگرد ازدواجمان...............

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 18:39  توسط آقا معلم  | 

آقا معلم به مدرسه می رود

بله درسته

تیتر این مطلب واقعیت داره ......... بالاخره از اداره بیرون اومدم و دارم میرم به مدرسه ی راهنمایی شهید باهنر رویدر به سمت معاون .

یه پست مناسب برای من .......... تو ابتدایی یه محدودیت هایی هست که تو راهنمایی نیست. منظورم سطح درک و کشش دانش آموزاست. با دانش آموزان راهنمایی بهتر می توان ارتباط برقرار کرد و آموزش های دیجیتالی داد.

هر چند شلوغ تر هستند اما فکر کنم بتونم از این انرژی های بالقوه استفاده کنم.

برای موفقیتم دعا کنید( ادیتور بلاگفا تشدید نداره!)

مدت ۶ روزه که این پست بهم پیشنهاد شده و دارم روی برنامه ها فکر می کنم . هر چند یک ماه از سال تحصیلی عقب هستم اما امیدوارم بتونم جبران کنم.

احتمالا از این به بعد مطالب خواندنی زیادی برای وبلاگم خواهم داشت.

شاید در پست بعدی از وضعیت مدرسه بنویسم. ولی به نظرم بهتره یه وبلاگ رسمی هم برای مدرسه بسازم. البته می شه پورتال مدرسه رو هم فعال کرد اما برای پورتال سالانه ۳۰۰ الی ۴۰۰ هزار تومان از مدرسه می گیرن..... ( عین سر گردنه) اونم برای ۵۰ مگ هاست. و این مبلغ برای مدرسه خیلی سنگینه......

خوب مثل این که نوشتن هم یادم رفته  احساس می کنم نمی تونم هر چی تو دلمه بریزم بیرون البته حق هم بهم بدین..... چون برای بسیاری از پست های این وبلاگ مجبور شدم جواب پس بدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 12:3  توسط آقا معلم  |