تبليغاتX
آقا معلم - آب روي خاك

آقا معلم

آب روي خاك

امروز دو مسابقه با نرم افزار مسابقه برگزار كردم.

يكي بين كلاس سومي ها شعبه ي« ب » كه برگزار نشده بود و سئوالات هم از كتاب حرفه و فن بود.

دومي هم بين دانش آموزان كلاس دوم «آ ».

مسابقه ي دوم« آ »رو متفاوت برگزار كردم و 20 نفر رو تو مسابقه شركت دادم كه در دو گروه ساماندهي شدند.

ابتدا دو تا سرگروه انتخاب كردم و گفتم مثل بازي فوتبال يار كشي كنند. خود يار كشيشون پر از هيجان بود.

هر گروه 10 نفر بودن كه سر گروه ها در هر مرحله يكي رو معرفي مي كردن و شخص معرفي شده خانه اي از جدول را انتخاب مي كرد كه در آن يك سئوال بود و با مشورت با گروه به سئوال پاسخ مي داد.

البته مي خواستم مشورتي نباشه اما بچه ها اصرار كردن كه با مشورت باشه. منم قبول كردم.

مسابقه با هيجان و شور و شوق زيادي انجام شد و حدود 25 دقيقه طول كشيد.

سر انجام گروه قرمز با سر گروهي ياسر درا برنده شد

-----------------

عصر به صورت غيرمنتظره همراه آقاي عزيزي يكي از دبيران رويدر و خورشيدي نماينده ي آموزش و پرورش رويدر رفتيم جيهون..... از قبل هماهنگي نشده بود و آمادگي چنداني نداشتم....

با اين كه تازه از مدرسه اومده بودم خونه اما با شوق و ذوق فراوان پذيرفتم.

جريان از اين قرار بود كه مي گفتن اداره مي خواد براي جيهون جنوبي كه از جيهون شمالي حدود 3 چهار كيلومتر فاصله داره و ساختماني هم توسط خيّر براي مدرسه ساخته شده، مدرسه را افتتاح كنه اما مردم قبول نمي كنن!

بسيار تعجب كرديم زيرا تا سال پيش مردم خواهان باز شدن مدرسه بودن تا بچه هاشون مجبور نباشن روزانه 4 الي 5 كيلومتر رو تو بيابون پياده برن و برگردن.

وقتي رسيديم روستا دانش آموزا و مردم رو ملاقات كرديم ، متوجه شديم كه چنين چيزي اصلا صحت نداره و مردم كماكان خواهان بازگشايي مدرسه هستند.

.....................................................

به هرحال مشخص شد كه به اداره گزارش ناصحيح دادن و خوشبختانه آقاي خدمتيان مدير جديد اداره هم كه تصميم به ارسال مدير آموزگار براي اين مدرسه دارن و اميد واريم به زودي اين مدرسه افتتاح بشه.

ديدن دانش آموزان قديمي خيلي شيرين بود. عبدالله احمد نژاد حالا كلاس سومه صفيه و محمد هم امسال كلاس اولن.

خوب شد مقداري لوازم التحرير تو خونه بود وگرنه سر ظهر هيچ مغازه اي باز نبود تا براي دانش آموزا چيزي بخرم.

منم كه هميشه با كوله باري از هدايا رفتم ديگه بچه ها چشم انتظارن و دست خالي نمي تونم برم.

مقداري مداد رنگي و چند تا دفتر و دو سه تا هم خط كش از سري قبل باقي مونده بود با خودم بردم.

محمد پسريه كه بيماري لب شكري مبتلاست. يعني از بدو تولد لب نداشته و با جراحي پلاستيك صورتش رو ترميم كردن.

اما هنوز صورتش نياز به جراحي داره كه فكر نكنم ديگه گيرش بياد. ازش پرسيدم مدرسه مي ري؟ كلاس چندمي؟

جواب داد بله كلاس اول.... گفتم درست چطوره ؟درس مي خوني؟ جواب داد بله... گفتم مي توني آب بنويسي؟

فورا نشست روي زمين و با انگشتاش روي خاك نوشت آب.



صحنه ي زيبايي بود. مخصوصا كه همون لحظه در دور دست ها يكي از زنان روستا با فرغون از بركه آب مي آورد.



 دقت كردم ديدم محمد پا برهنه داره مي گرده.....بعضي بچه ها دمپايي و كفش به پا نداشتن.

مي دونم فقيرند و دستنگ اما فكر كنم پا برهنه گشتن بيشتر براشون عادت شده و همش به خاطر تنگ دستي نباشه...... شايدم واقعا از روي فقر باشه و من خوش بينم.

به تعارف باباي حسين سالاري رفتيم خونشون.... پارسال دخترش زينب كه قبلاًدانش آموز من بود تو سانحه ي رانندگي جونش رو از دست داده بود.

زينب كه بايد مي رفت مدرسه راهنمايي به دليل مشكلاتي كه فقره مادي و فرهنگي به بار آورده همراه ديگر زناي روستا به مزرعه هاي كهورستان مي رفتن و در راه تصادف مي كنند و زينب كه عقب وانت سوار بوده دچار ضربه مغزي مي شه و فوت مي كنه.

تو تعزيه ي زينب يعقوب بكرايي كه قبلا ازش صحبت كرده بودم و يكي از معتمدين كهورستانه هماره يكي از خيرين منطقه شركت كرده بودن و اون خير وقتي وضعيتشون رو مي بينه يه اتاق مناسب براشون مي سازه.

آخه اكثر خونه هاي روستا ي جيهون سقف پوشالي دارن كه در اصطلاح محلي بهشون كتوك و كرگين مي گن.

خواهرش كوچكترش فرزانه امسال كلاس پنجمه از ديدن من خيلي خوشحال بود و دور از ما ايستاده بود و چشم از من بر نمي داشت.......... به باباش گفتم تو روستاي كرويه مدرسه راهنمايي دخترانه شبانه روزي هست بفرستش اونجا ....................

حسين امسال كلاس سومه و بسيار تيز هوش هست..........

از بچه هايي كه به راهنمايي رفته بودن سئوال كردم.... يوسف احمد نژاد و برادرش عبدالرحمن مدرسه راهنمايي تدرويه هستن.... عبدالرحمن سه ساله رفته و امسال سوم راهنماييه با پسر عموش محمد نور با هم رفتن اما محمد نور ترك تحصيل كرد. هر چه بهش گفتم برو گوشش بدهكار نبود كه نبود.

يوسف هم كه امسال كلاس اول راهنماييه.

هدايام انقدر نبود كه براشون چيزي بزارم ...................








+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 22:11  توسط آقا معلم  |