شب بود ماه پشت ابر بود
شب بود ................
ماه پشت ابر بود.................
امین و اکرم به آسمان نگاه می کردند....
آن ها ماه و ستاره گان(ستاره ها) را نمی دیدند.
باد...........
ابرها باران کردند........
زمین سر سبز شد.... چاه ها پر از آب شد.....!!!!
چیه اشتباه نوشتم؟.....یه بار به خاطر اینجوری نوشتن کتک خوردم!
از دست مادرم... با جارو!
......
امشب یاد یه خاطره ای افتادم.... همیشه بارون رو خیلی خیلی دوست داشتم و دارم...
وقتی بچه بودم و کلاس اول ابتدایی، داشتم تو خونه از روی این درس می نوشتم اما از اونجایی که بارون رو دوست داشتم متن کتاب رو تغییر دادم......
و اون طوری که دلم خواست نوشتم....
اما هنوز تموم نکرده بودم که صدای جارو رو شنیدم صدای برخوردش با پاهام....
مادرم که از پشت سرم نوشته های منو دیده بود با جارویی که دستش بود یکی منو زد...
منم گریه کردم....( فقط هق هق)...... مثل همیشه.....
مجبور شدم نوشته های خیالیم رو پاک کنم و مثل کتاب بنویسم.....اما با بارون چشمام
.....
هنوز هم وقتی شبها هوا ابری می شه و ماه می ره پشت ابر یاد اون خاطره میوفتم.
.............یادش به خیر....
اما همیشه ی خدا باید حرص بخوریم... گریه کنیم..... حسرت بخوریم تا این که یه قطره بارون بیاد ......................
از بچگی آرزو داشتم خدا بارون رو به من می داد!
..........
ببخشید سلام نکردم....
از بس رفته بودم تو نخ این خاطره یادم رفت....
سلام.
هنوز هم آقا معلم هستم! مي مي خواهم آقا معلم بمانم! وبلاگم از روستاي جيهون سرچشمه گرفت و جاريست هنوز